Quantcast
Channel: رضا فکری
Viewing all 449 articles
Browse latest View live

روان‌های کابوس‌زده

$
0
0

یادداشت رضا فکری بر مجموعه داستان «خوابهای مشکوک» مصطفی علیزاده

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - رضا فکری: مجموعه داستان «خواب‌های مشکوک» با واقعه و رخداد است که گشوده می‌شود. سلسله اتفاق‌هایی که از همان ابتدا و در داستان «ماجرای یک جستجوی کابوس‌وار» از پی هم می‌آیند و هر کدام معلول دیگری‌اند و مخاطب را تا پایان داستان در تعلیق نگه می‌دارند. صدای خسته و هول‌زده‌ مردی، خبر از مرگ همسرش می‌دهد و همین آغازگر ماجرایی است که بناست در مهمان‌سرای مظفری کاشان پی گرفته شود. این مرد در این خانه‌ تاریخی (همانند شخصیت فروغ‌الزمان در فیلم «پرده‌ی آخر» واروژ کریم مسیحی) گرفتار است. سرگردان در میانه‌ نقش بازی‌کردن آدم‌هایی که ماجرای سر به نیست شدن زنی را لاپوشانی می‌کنند.

در واقع نویسنده در ادامه‌ طرح معمای این قتل، به پرسش‌هایی که خود برای مخاطبش طرح کرده، پاسخ می‌دهد. این‌که این زن بر مبنای چه سابقه‌ اختلافی با شوهرش، جسارت رفتن پیدا کرده است؟ این‌که چه آدم‌هایی امکان همراهی او را در این گریز داشته‌اند؟ و این‌که چرا شوهرش اطلاعات تازه‌ مفقودشدن همسرش را در اختیار پلیس قرار نمی‌دهد؟ پرسش‌هایی از این دست همگی بر مبنای «بعد چه می‌شود؟» در داستان طرح می‌شوند و رازآلودگی و انتظار دو المان کلیدی داستان‌اند. گره‌ای که در نهایت با اعتراف یکی از شخصیت‌ها (زن سرایدار) گشوده می‌شود. در این داستان زندگی بیرونی شخصیت‌ها و رویدادهای اطراف‌شان اهمیتی ویژه می‌یابند و نویسنده نقب چندانی به کشمکش‌های درونی، احساسات و عواطف شخصیت‌های داستانش نمی‌زند. او در حقیقت جذابیت روایی متن را مقدم بر شخصیت‌پردازی در نظر می‌گیرد. با حضور نوعی از راوی که ناظر بر وقایع داستان است و حضور دارد تا واسطه‌ میان افکار شخصیت اصلی و مخاطب باشد. یک دوست که مشاهداتش آلوده به احساسات انسانی و ارزش‌های اخلاقی شخصیت درگیر ماجرا نیست و جایی در میانه‌ ایستاده است. داستانی که در نهایت با پشیمانی و عذاب وجدان شخصیت مرد جست‌وجوگر خاتمه می‌یابد. مردی که اصرارش به کشف ماجرای مفقود شدن همسرش، به آرامش روانی او منتهی نمی‌شود و شاید راضی‌تر می‌بود که این زن زنده باشد حتی اگر در کنارش نباشد. 

عذاب وجدان محور داستان «روسری قرمز دور گردن فیروز مشتاق» هم هست. پیرمردی که گذشته‌ای پروار را در قالب نامه‌ای به مجله واگو می‌کند. ماجرایی در گذشته که طی آن پسر و عروسش کشته شده‌اند و آثار مخرب این واقعه تا اکنون داستان امتداد پیدا کرده است. پیرمرد خودش را در این حادثه‌ها مقصر می‌داند. شاید که با این نامه و قضاوت خوانندگان مجله (و در واقع افکار عمومی) بتواند خودش را سبک کند و بر احساس شرم و گناهی که او را دچار کابوس کرده، مسلط شود. کابوس‌های پر دامنه و ممتد در داستان «خواب‌های مشکوک» هم حضور دارند. حین کوه‌پیمایی شبانه‌ شخصیت اصلی داستان، واقعه‌ای از گذشته سر برمی‌آورد و مخاطب درمی‌یابد که تصویر تهوع‌آور سقوط میثم و ترکیدن سر اوست که همه‌ پنج سال گذشته‌ این شخصیت را در خود فرو برده است. او مدام در حال تقلا برای بیرون راندن این تصویرهاست.

تلاشی که بی‌فایده است و البته که پیروز میدان، خاطره‌های ویران‌گر گذشته است. نقش تقدیر هم در این صحنه‌های کابوس‌زده بسیار پر رنگ است. اتفاقی که به نوعی آن را «نصیب و قسمت» هم می‌توان قلمداد کرد و داستان را مملو از «کاش»های فراوان می‌کند: «کاش حمید می‌ماند، کاش ماشین می‌آمد تا بالا، کاش روزبه می‌ایستاد و ...» در نهایت رهایی از این کابوس گویی که تنها با مرگ شخصیت است که می‌تواند میسر شود. او در حالی که تا سر حد مرگ ترسیده، کابوسی دهشت‌آور را تجربه می‌کند و چهار سگ سیاه با دندان‌های سپید و چشم‌های سرخ، تا دم قالب تهی کردن او را بدرقه می‌کنند.
              
ترس در داستان «مردی با کیف چرمی کهنه» هم حضور دارد. ترسی که از کودکی با شخصیت اصلی داستان همراه است. او بعد از مرگ پدرش، قدرت بیان حرف‌های ساده‌ کودکانه را هم به پدربزرگ سخت‌گیرش نداشته. این‌که آیا می‌تواند با بچه‌ها بازی کند یا نه؟ پدر بزرگی که هنگام مرگ پدر، دست نوازشی به سر او نکشیده و مدام هم در صدد تحقیر او برآمده است. مرد خاکستری‌پوش در اکنون داستان، نماد حضور حمایت‌گر مردانه‌ای است که در کودکی او وجود نداشته. نماد پدری است که او خیلی زود از دستش داده. این شخصیت در بزرگسالی تنها با شبحی خیالی می‌تواند حرف‌هایش را بدون خجالت بزند. در داستان «تا خانه راهی نیست» هم پیرمردی حضور دارد که با دردهای مزمن جسمانی و با چشمی که درست نمی‌بیند سر و کله‌ای بیهوده می‌زند. جابجایی مسافر در این سن و سال برای او سمی مهلک است اما از سر جبر و با غرولند بسیار تن به این کار می‌دهد. پیرزنی که سوار ماشینش می‌شود (و کلامی هم بر زبان نمی‌آورد)، یادآور صراحت مرگ است و با حضور اوست که ناگهان همه‌جا مه‌آلود و سفید می‌شود. فضای ترسیم‌شده و اتمسفر این داستان بسیار شبیه خواب و رویا و در کل کابوس‌گونه است. شهری که پرنده‌ای به جز کلاغ در آن حضور ندارد و انگار گرد مرگ روی آن پاشیده‌اند. پیرمردهای این داستان‌ها شمایل یک پیر دنیادیده‌ی فرزانه نیستند و فاقد هر گونه فضیلت و آگاهی به خصوصی‌اند. آن‌ها عمدتا نماد فرسودگی، درد و رنج، زوال ذهن و در نهایت نزدیکی به مرگ‌اند. 

داستان‌های مجموعه‌ «خواب‌های مشکوک» علیزاده استوار بر مدار قصه و قصه‌گویی‌اند. رخدادهایی علت‌مند که از پی هم می‌آیند و شخصیت‌های مستاصل داستان‌ها را چون گردابی در خود فرو می‌برند. با حضور راویانی که گاه نقش اصلی داستان را بازی نمی‌کنند و به کناری ایستاده‌اند و قصه‌گوی محض‌اند. آن‌ها قصه‌ شخصیت‌هایی را می‌گویند که خواب و رویا و در واقع کابوس بر زندگی‌شان سایه انداخته و لحظه‌ای رهایشان نمی‌کند. داستان‌هایی که گاه نقبی به درون شخصیت‌های روان‌نژندی می‌زنند که صدمه‌ای در گذشته به آن‌ها وارد شده است.
خواب‌زده‌هایی که قدم در راهی می‌گذارند که اختیاری در آن ندارند و در واقع ناگزیر از افتادن در آن مسیرند. آن‌ها ناخودآگاه پای در مسیری می‌گذارند که سخت و رعب‌آور است و تقدیر برایشان رقم زده است. مسیری که بناست آن‌ها را از عذاب وجدان و از آثار روانی عملی که در گذشته مرتکب شده‌اند، رها کند. نوعی از رهایی که جز با مرگ میسر نمی‌شود.

این یادداشت در خبرگزاری ایبنا روز جمعه 18آبان1397 به نشر رسیده است.


ساختن مفهوم از طریق ساختار چیزی است که دنبالش هستم

$
0
0
Leila_Sadeghi_7
گفت‌وگو با لیلا صادقی به بهانه‌ی انتشار رمان «آ»، نشر مروارید

رضا فکری: تازه‌ترین اثر داستانی لیلا صادقی به شکل غریبی با حرف «آ» گره خورده است و هر مفهومی که در داستان طرح می‌شود به شیوه‌ای بدیع با «آ» تزیین شده است. برجی که «آ» نام دارد در جوار میدانی که «آ» نامیده می‌شود بنا شده است. بر همین اساس مشابهت و این‌همانی‌های بسیاری میان شخصیت‌ها و المان‌های متن دیده می‌شود که فصل مشترک‌شان «آ» بودن‌شان است. تفکیک‌ناپذیری اجزای داستان همان‌طور که در کتاب هم آمده اجتناب‌ناپذیر می‌نماید. اساسا چطور می‌شود گفت که چه چیزی دقیقا چه چیزی است وقتی می‌شود هر چیزی را به هزار شکل مشاهده کرد؟ نویسنده برای واداشتن مخاطبش به تفکر بیشتر، توجه بسیاری به پیرامتن نشان می‌دهد و مواردی هم‌چون تصاویر میان کتاب، مقدمه، فصل‌بندی و طرح جلد را بر صدر می‌نشاند. اجزایی که مخاطب با نگاه عادتی‌اش آن‌ها را به عنوان حاشیه در نظر می‌گیرد اما نقشی اساسی در تفسیر متن بازی می‌کنند. در واقع نویسنده ساختار کتاب را به مثابه مفهوم به کار می‌برد و حرفش را هم با استفاده‌ی حداکثری از همین عناصر پیرامتنی و جانبی به مخاطبش می‌زند. گفت‌وگو با لیلا صادقی را در ادامه می‌خوانید:

***

رضا فکری: کتاب‌تان با یک مقدمه و پس از آن با تصویری از «آ»های چیده شده در کنار هم آغاز می‌شود. انگار از همان ابتدا این توقع را داشته‌اید که مخاطب‌تان با خوانشی متفاوت از سایر آثار مالوف دیگر، کتاب‌تان را دست بگیرد، حتی نام نویسنده را هم به طور معکوس در طرح جلد کتاب آورده‌اید.

لیلا صادقی: اگر به آثار دیگرم هم نگاهی بیندازید، متوجه می‌شوید که در تمام آثار شعری و داستانی‌ام نام نویسنده به صورت برعکس منتشر شده انگار که در آینه دیده می‌شود. درواقع این برعکس بودن به نوعی تخلصم است و مختص این کتاب نیست. در مصاحبه‌های قبلی در مطبوعات مختلف نیز این سوال بارها مطرح شده و علت این برعکس بودن را توضیح داده بودم که هدفم تداعی کارکرد آینه بوده. درواقع آینه دنیا را برعکس نشان نمی‌دهد، بلکه این وارونه‌سازی بر اثر انعکاس نور در ذهن انسان ایجاد می‌شود. پس این ماهیت آینه است که ذهن انسان را به خطا می‌اندازد، گرچه به‌نظر می‌رسد که حقیقت را نشان می‌دهد. هدف من از نشاندار نوشتن اسمم به صورت آینه‌وار به عنوان تخصلم این بوده که بگویم بسیاری از گرفتاری‌ها، کشمکش‌ها، بن‌بست‌ها و مسائلی که در زندگی انسان‌ها پیش می‌آید، یک خطای ذهنی است که گریزی از آن نیست و نام من به عنوان نویسنده بر جلد هر یک از کتاب‌های ادبی‌ام قرار است وجود ناگزیر خطای ذهنی را به مخاطب متذکر شود... گویی قسمت بزرگی از زندگی ما انسان‌ها را همین خطاهای ذهنی شکل می‌دهد و سرانجام بسیاری از روایت‌هایی که می‌سازیم نیز ناشی از خطاهای ذهنی شخصیت‌های داستان است. مگر نه اینکه داستان قرار نیست فقط مخاطب را سرگرم کند و قرار است او را به فکر وادارد، پس من نه تنها از چگونه نوشتن نامم بلکه از تمام عناصر پیرامتنی کتاب برای به فکر واداشتن مخاطب استفاده می‌کنم.

 

فکری: پس از این مقدمه، مدخل «آ» را در وضعیتی شبیه فرهنگ لغت و با معانی و مفاهیمی متعدد آورده‌اید. «آ» گاهی معادل با مفاهیمی انتزاعی هم‌چون حریت، تقابل، تشابه و... است. گاهی به معنی ابریشم یا پروانه قرارداد شده است و گاهی با لیلا و آزاده و فرناز (اسامی شخصیت‌های داستان) یکی فرض گرفته شده است. «آ» گاهی مردی (یا زنی) است که خودش را به پایین پرت می‌کند. گاهی فراوان‌ترین ماده‌ی مرکب روی زمین است (به همان معنی آب) و گاهی ابریشمی است که قبل از پروانه شدن و اوج گرفتن تصمیم می‌گیرد خودش را به پایین بیاندازد. در واقع علامت مد حرف «آ» همان سکو و لبه‌ی پرتگاهی است که از آن می‌توان به پایین پرید. به نوعی حرف «آ» را واجد گستره‌ی وسیعی از معانی فرض گرفته‌اید. معادل همه‌ی المان‌های داستان از ساختمان‌ها و میادین گرفته تا شخصیت‌ها. آیا حرف «آ» را می‌توان شبیه «لوگوس» در زبان لاتین و یا «کلمه» در عربی دانست؟ آیا «آ» را باید  با «الف» بورخس یکی گرفت؟

صادقی: شما می‌توانید «آ» را گسترش دهید و هرطور می‌خواهید بخوانیدش. «آ» از نظر من نقطه‌ی شروع جهان می‌تواند باشد. اولین آوایی که نوازاد بر زبان می‌آورد، یا انسان اولیه بر زبان آورده، اولین آوایی که انسان هنگام درد از گلوی خودش شنیده و اولین آوایی که بدون هیچ انسداد در جریان هوا در مجرای گفتاری انسان تولید شده که به اولین حرف نوشتاری نیز تبدیل شده. الفبا شروع تمدن است و در جهان داستان این کتاب، «آ» نقطه‌ی اشتراک همه‌ی آدم‌ها تلقی می‌شود. فرهنگ لغت نیز که در پی تعریف واژه‌هایی است که انسان‌ها خود برای خود وضع کرده‌اند، به نوعی به همان سنت‌ها و قراردادهای زندگی انسان دلالت دارد که چارچوب‌های محدودکننده‌ای از سوی خود انسان برای خود انسان وضع می‌کند. در واقع در این اثر جهان الفبا و فرهنگ لغت به جهان آدم‌ها و فرهنگ زندگی آن‌ها تبدیل شده و زبان شعرگونه‌ی اثر هم می‌تواند ریتمی باشد برای حرکت در این جهانی که همه چیز در آن می‌تواند به هر چیزی در موقعیتی خاص تبدیل شود.

Leila_Sadeghi_3
آینه دنیا را برعکس نشان نمی‌دهد، بلکه این وارونه‌سازی بر اثر انعکاس نور در ذهن انسان ایجاد می‌شود. پس این ماهیت آینه است که ذهن انسان را به خطا می‌اندازد، گرچه به‌نظر می‌رسد که حقیقت را نشان می‌دهد. هدف من از نشاندار نوشتن اسمم به صورت آینه‌وار به عنوان تخصلم این بوده که بگویم بسیاری از گرفتاری‌ها، کشمکش‌ها، بن‌بست‌ها و مسائلی که در زندگی انسان‌ها پیش می‌آید، یک خطای ذهنی است که گریزی از آن نیست و نام من به عنوان نویسنده بر جلد هر یک از کتاب‌های ادبی‌ام قرار است وجود ناگزیر خطای ذهنی را به مخاطب متذکر شود.

 

فکری: علی‌القاعده به فرهنگ لغت بر حسب مورد مراجعه می‌شود و در واقع کسی فرهنگ لغت را نمی‌خواند تا به همه‌ی معانی آن اشراف پیدا کند. در متن شما اما تک مضراب‌هایی با ماهیت فرهنگ لغت در ابتدای هر فصل دیده می‌شود. انگار این الزام را برای مخاطب‌تان ایجاد می‌کنید که این فرهنگ و مدخل مربوطه را پیش از ورود به متن اصلی بخواند، در حالی که می‌توانستید آن‌ها را در انتهای کتاب بیاورید. فرهنگی که هر لحظه مخاطب در آن با معانی به شکلی باژگونه مواجه می‌شود. مثل جایی که می‌گویید: «آه اولین حرف الفباست، مرغی یک پاست... این آی لعنتی که حرف مشترک همه‌ی آدم‌های این داستان است. حرفی گمشده لابلای سطرها...» در واقع اصطلاح‌ها را از معنی پیشین‌شان تهی می‌کنید و مفهومی تازه‌ (و البته خودساخته) به آن‌ها منتسب می‌کنید. مثل «از پا افتادن» که به معنای «ایستادن بدون پا» به کار رفته و یا «از چشم افتادن» که در مقام «تمام شدن در چشم» ظاهر شده است.

صادقی: قرارداد کتاب با مخاطب در همان ورودیه و در فرهنگ لغت بسته می‌شود، مانند زبان که در زمانی نامعلوم به صورت قراردادی میان انسان و انسان دیگر ایجاد شد. در این کتاب، در قالب لغتنامه (به عنوان جایی برای حفظ و نگهداری از چگونگی کاربرد زبان) به ساخت جهانی از سنت‌ها و فرهنگ‌هایی پرداخته می‌شود که خودساخته‌ی انسان‌ها هستند و تخطی از آن گویا مجاز نیست. فرهنگ لغت که قرار است چگونگی کاربرد زبان را حفظ کند، گاهی تبدیل می‌شود به مانعی برای تغییر زبان و سندی برای خطاهای گفتاری بخشی از افراد جامعه که این نگاه درست نیست. این بستگی به دید ما دارد که لغتنامه را چگونه ببینیم. در ورودیه این اثر، شخصیت‌های داستان در لغت‌نامه معرفی می‌شوند اما نه به صورتی واقع‌گرایانه بلکه همراه با تداعی این موضوع که انعکاس نور در آینه باعث خطای ذهنی می‌شود و همه چیز را ما طور دیگری ممکن است ببینیم. انگار در لغتنامه خلاصه‌ی جهان داستان یکبار ارائه می‌شود و بعد هر داستانی به تفصیل رخ می‌دهد اما باز نه به سبکی واقع‌گرایانه. آنچه شما می‌فرمایید که در پایان بیاید بهتر است، واژه‌نامه است و نه فرهنگ لغت. واژه نامه در انتهای کتاب می‌آید برای یافتن چیزی پس از پایان کتاب. اما لغت‌نامه یا فرهنگ لغت کاربرد دیگری دارد و در اثر من نیز به عنوان یک پیرامتن، زیرساختی انتقادی برای اثر ایجاد می‌کند نسبت به جامعه‌ای اثر آن را نشان می‌دهد. درواقع پیرامتن در تمام آثارم نقشی اصلی و کلیدی در شکل‌گیری جهان داستان ایفا می‌کند و به جرأت می‌توانم بگویم که بخش بزرگی از جهان داستانی‌ام در پیرامتن بیان می‌شود و نه در متنی که به صورت خطی مخاطب می‌خواند و پیش می‌رود. پیرامتن که در عرف مخاطب حاشیه است، در اثر من گاهی متن اصلی است و از لحاظ ساختاری و مفهومی، انطباقی معنادار در این اثر وجود دارد، به‌گونه‌ای که از لحاظ مفهومی اثر درباره اقلیت‌ها و افراد در حاشیه است و از لحاظ فرمی نیز، پیرامتن که قرار است حاشیه باشد، متن اصلی است اما نگاه سنتی مخاطب ممکن است بخاطر عادت به خوانش خطی، ارتباط پیرامتن با متن را درک نکند و بسیاری از این پیرامتن‌ها را تزیینی تلقی کند که با نگاهی متمرکز و جستجوگر، چرایی و چیسیتی این پیرامتن‌ها (تصاویر، مقدمه، فصل‌بندی و غیره) قابل تعبیر است.

فکری: متن کتاب گاهی شعرگونه می‌شود مثل این‌جا که می‌گویید: «در فاصله‌ی میان حیرانی خواستن و نخواستن، بریده می‌شود انگشت نجار» و یا جایی دیگر که می‌گویید: «به جای هوا بگو های و مدفون شو... پیله شو، سوراخ شو، پروا، نه.» گاهی هم متن مسجع می‌شود مثل جایی که آمده: «قیمه بادمجان لقمه می‌کنند برای هم و چای می‌خورند استکان استکان» این شعرگونگی و استفاده‌ی از عبارت‌های تقطیع‌شده و شعر محض که در جای جای کتاب خودش را به مخاطب عرضه می‌کند، چه کارکردی در داستان دارد؟

صادقی: داستان مانند جریان رودخانه‌ای است که گاهی آرام حرکت می‌کند و گاهی تند. گاهی جریان رود به صخره‌های کنار رود می‌کوبد و گاهی از آبشار می‌ریزد. در متن داستان نیز زبان به مقتضای حرکت داستان ریتم‌های متفاوتی دارد، چراکه داستان مدعی از پیش نوشته شدن نیست، بلکه می‌گوید که در لحظه در حال وقوع است، پس این ریتم برای داستان الزامی است و بخشی از دلالت‌های داستانی را در خود دارد.

فکری: نوعی از بازی با وجه نوشتاری کلمات در متن‌تان دیده می‌شود. یک جور زیباسازی متن (به لحاظ بصری) که پاراگراف‌ها را نه معنادار که ظاهر نوشتاری‌شان را زیبا می‌کند. مثل جایی که کِیْف را (به معنای نشئه و بیهوشی مجاز) با کیف زنانه یکی می‌گیرید یا جایی که واژه‌ی «پروانه» را با «پروا، نه» هم‌نویس می‌کنید. گاهی البته جناس تام هم در متن‌تان دیده می‌شود. مثل جایی که «جمله‌ی قطعی» را با «درخت قطعی» جناس تام گرفته‌اید. «ابریشم» به عنوان بافت و «ابریشم» به عنوان اسم خاص یکی از شخصیت‌های داستان هم همین وضعیت را دارد. این زیباسازی‌های نوشتاری را از چه جهت در متن‌تان به کار برده‌اید؟

صادقی: به گمانم این صرفن زیباسازی نیست و قطعن دلالت‌مند است. یکی گرفتن کیف و کِیْف از سر زیبایی یا سرگرمی نیست بلکه در پی ایجاد یک لایه‌ی معنایی مضاعف است، در پی غیرمستقیم‌گویی و ایجاد لذت هنری برای کشف ماجرا. اتفاقن کیف یکی از عناصر بسیار مهم در این داستان است و با دادن وجه‌های دیگر به تعبیر آن و بازتعریف آن به صورت‌های دور از انتظار، داستان تکثیر پیدا می‌کند، به‌گونه‌ای که یک امر عینی با بدل شدن به یک امر انتزاعی باعث گسترش لایه‌های مفهومی رخدادهای داستانی می‌شود، درواقع قعطیت معانی عینی از آن‌ها منفک می‌شود و این تکنیک متن است. اینکه تمام شخصیت‌های داستان‌ها با کیف‌هایشان مسئله دارند، کیف را به بخشی از وجودشان و عنصری لاینفک از هستی‌شان تبدیل می‌کند، به چیزی که مخاطب باید کشفش کند و با کشف معنایش، لذت مضاعف از بازخوانی متن ببرد، اینکه محتویات درون کیف تداعی‌گر حال درونی انسان می‌توان باشد و یا اینکه تصورهای دیگری که از کیف به عنوان یک وسیله می‌توان داشت، به مرور به لذت بردن و کیفور شدن از چیزی در درون بدل می‌شود، همگی لایه‌های معنایی متفاوتی است که می‌توان متصور شد به دلیل جناس میان کیف و کیف کردن. اینکه ابریشم در دو معنی است، اتفاقی نیست و اتفاقن نقطه‌ی عطف داستان اوست و همچنین، حلقه‌ای برای وصل این داستان به داستان‌های دیگر. در سر فصل هر کدام از داستان‌ها تصویری از یک مرحله از رشد کرم ابریشم درج شده است، گویی یک داستان موازی با داستان آ، داستان تکامل کرم ابریشم به پروانه است. در بخش فرهنگ لغت نیز تصویر آ دیده می‌شود که از نقطه یا تخم به الف یا کرم ابریشم و به «آ» یا پروانه تبدیل شده است. این تصویر دلالت‌مند است و بر کل داستان «آ» فرافکنی معنایی دارد. در کتاب نیز دختری به نام ابریشم حضور دارد که به او تجاوز می‌شود و در داستان دیگری، زنی به نام پروانه که در انتظار فرزندی است. تمام عناصر تصویری، زبانی و پیرامتنی اثر با کشف شدن معانی پنهانشان، یک لایه‌ی معنایی به اثر می‌افزایند و همین‌جاست که مخاطب می‌تواند به مثابه‌ی نویسنده برای بازخوانی اثر نقشی فعال داشته باشد و با کشف این لایه‌ها به لذتی مضاعف دست پیدا کند.

Leila_Sadeghi_9
«آ» از نظر من نقطه‌ی شروع جهان می‌تواند باشد. اولین آوایی که نوازاد بر زبان می‌آورد، یا انسان اولیه بر زبان آورده، اولین آوایی که انسان هنگام درد از گلوی خودش شنیده و اولین آوایی که بدون هیچ انسداد در جریان هوا در مجرای گفتاری انسان تولید شده که به اولین حرف نوشتاری نیز تبدیل شده. الفبا شروع تمدن است و در جهان داستان این کتاب، «آ» نقطه‌ی اشتراک همه‌ی آدم‌ها تلقی می‌شود.

فکری: شخصیت‌های ابتدای داستان از زن مددکار، مرد راننده، مردی که سیگار بیرون می‌اندازد، مرد موتوری، کودک و... همگی به شکل سمبل و نماد نگریسته می‌شوند و عمدتا بر نقش اجتماعی خودشان منطبق هستند. زن مددکار فداکار و دلسوز است، پسرک جوراب فروش برای فروش جنس‌هایش آویزان مردم می‌شود، مرد عکاس هم طبق نقشی که مخاطب از او انتظار دارد رفتار می‌کند و «ابریشم» را آزار جنسی می‌دهد. مامورهایی که مرد زن‌نما را دستگیر می‌کنند هم با همان ادبیات خشنی که مخاطب از آن‌ها انتظار دارد رفتار می‌کنند. فروشنده‌هایی که مرد زن‌نما را آزار می‌دهند هم همین‌طور. آدم‌هایی که واجد خصوصیت‌هایی هستند که جامعه رویشان برچسب زده، انگار در این مرحله وارد حوزه‌های شخصیت‌پردازی نشده‌اید.

صادقی: فصل اول، فصل نگاه کردن است و اینکه موقعیت داستان نشان داده بشود. آدم‌ها در این فصل همه همان‌هایی هستند که می‌شناسیم، اما یک موقعیت غریب این آدم‌ها را ناآشنا می‌کند و بعد دوباره این ناآشنایی به مرور زمان عادی می‌شود، مانند تمام چیزهای غریب در زندگی ما انسان‌ها که به آن‌ها عادت می‌کنیم، حضور تمام این آدم‌های آشنا در موقعیت غریب برای تماشای مرگ کسی از بالای یک ساختمان سیمانی به عنوان کسانی که به پیک‌نیک می‌روند، در عین حیرت، آشنا است. تمام این آدم‌های آشنا بساط پهن می‌کنند و به خوش‌گذرانی مشغول می‌شوند و مرگ دیگری به بخشی از خوشی آن‌ها تبدیل می‌شود. درواقع، همه چیز آشنا است اما آنچه رخ می‌دهد، گویی دعوت از مخاطب برای بازنگری آشناهای غریب است و چرایی این همه آشنایی. صحنه‌ی اعدام که ورد زبان همه‌ی مردم شده، صرفن در یک اعدام واقعی رخ نمی‌دهد، آدم‌ها در رفتارهایشان بارها یکدیگر را اعدام می‌کنند، در این اثر نیز شخصیت‌ها در موقعیت‌های ناخواسته باعث اعدام بخشی از وجود یکدیگر می‌شوند، بخشی غیرقابل بازگشت. شخصیت‌پردازی از نظر من آن چیزی نیست که به توصیف لباس و رفتار شخصیت‌ها بپردازد، بلکه کلیدواژه‌هایی است که به مخاطب برای بازسازی شخصیت و نیمه‌های پنهان او در ذهنش کمک می‌کند. شخصیت‌پردازی از طریق بسیار نگفتن و کم گفتن و همراه کردن مخاطب برای پردازش ناگفته‌های دلالت‌مند است.

فکری: از نیمه‌های کتاب‌تان به بعد است که شخصیت‌هایتان بُعد می‌یابند و دارای نام می‌شوند. از حامد افشار (عکاس طبیعت)، پیشینه‌ی مفصلی از پانزده سالگی‌اش و خاطره‌ی تلخ تعرض جنسی ارائه می‌شود و ظرایف بسیار شخصیتی او عریان می‌شود. شخصیتی که حالا و در بزرگسالی روی دختری به نام «ابریشم» همانی را پیاده می‌کند که در گذشته بر خودش رفته است. همین‌طور ۷سالگی «ابریشم» هم با خاطره‌هایی از تنبیه بدنی و بدرفتاری مادربزرگش گره می‌خورد. انگار خواسته‌اید یک وجه روانشناسانه هم به ماجراها بدهید. این‌که اگر ابریشم چنین کودکی‌ای نمی‌داشت و از خانه‌ی مادربزرگ فرار نمی‌کرد، طبعا حالا بالای برج نمی‌بود و قصد خودکشی نمی‌داشت. دشواری‌های زندگی مرد زن‌نمایی که درونش دختری به نام «فرناز» زندگی می‌کند و جنسیت روانی‌اش با جنسیت بدنی‌اش در تعارض است هم به همین ترتیب و «پروانه» زن بارداری که جنینی دارای اختلال به نام «لیلا» در شکم دارد هم به همین شکل. همه‌ی این شخصیت‌ها را تا بالای ساختمان و کنار میدانی که قرار است خودکشی در آن اتفاق بیافتد کشانده‌اید. ناگهان چه تغییری در متن‌تان رخ می‌دهد که با نوعی از شخصیت‌پردازی مدرن طرف می‌شویم؟

صادقی: اگر منظورتان از شخصیت‌پردازی مدرن، شخصیت‌پردازی کلیشه‌ای است که فکر می‌کنم اینگونه نبوده است. صفحات اولیه‌ی کتاب بستری را برای حضور شخصیت‌های متختلف به مثابه‌ی مدخل‌های یک فرهنگ لغت فراهم آورده است. قرار است یک قصه در قالب فرهنگ لغت نقل شود برای انتقاد از ساختار فرهنگ لغت، برای به چالش کشیدن این فرهنگ و برای عریان کردن آن. پس اساسا نگاه شما با بنده متفاوت است. قصه‌های کتاب نیز از صفحه‌ی ۲۵ و نه نیمه‌ی کتاب شروع می‌شوند و تا صفحه‌ی ۹۲ ادامه دارند، اما همانطور که گفته‌ام و در تمام مصاحبه‌های قبلی نیز بر آن تأکید داشته‌ام، هرگز دغدغه‌ام گفتن داستان با فرم‌های داستانی مقبول و معروف نبوده است، بلکه گفتن یک قصه و داستان‌پردازی به‌واسطه‌ی ساختارها، پیرامتن‌ها و فاصله‌ها و جاهای خالی، مانند فاصله‌های خالی میان درختان که مفهوم جنگل را می‌سازد. انتقال صرفن مفهوم از نظرم ارزش ادبی خاصی ندارد اما ساختن مفهوم از طریق ساختار و تطابق مفهوم و ساختار که منجر به لایه‌های معنایی بسیار و مشارکت خواننده در بازخوانی متن می‌شود، چیزی است که دنبالش هستم. اینکه قصه‌ی ابریشم چیست یا لیلا چرا به دنیا نیامد، به نظرم اهمیت ندارد بلکه چیزی که مهم است این است که این قصه‌ها چطور به هم مرتبط می‌شوند، چطور از کنار هم رد می‌شوند، چه بعدی از یکدیگر را کامل می‌کنند و چقدر به مخاطب امکان بسط قصوی می‌دهند. اینکه کسی به ابریشم تجاوز می‌کند، این موضوع اصلی داستان نیست. اینکه ابریشم خودکشی می‌کند هم موضوع اصلی قصه نیست، اینکه فرناز یک مرد است که فکر می‌کند باید زن باشد هم موضوع اصلی نیست. اینکه عناصر اجتماعی هستند که به داستان یک بعد اجتماعی می‌دهند نیز اصل قصه نیستند، اینکه چگونه ابریشم در کنار فرناز، لیلا، پروانه، بهزاد و شخصیت کلیدی «آ» در داستان قابل تعریف هستند، مهم‌ترین وجه داستان است. اینکه تصاویر و فصل‌بندی چگونه در تکمیل داستان نقش دارند، اینکه قالب فرهنگ‌لغت به‌عنوان یک پیرامتن قرار است چه نقشی را در ساخت داستان ایفا کند، این‌ها موضوع اصلی هستند، پس پرسش شما اساسا درباره‌ی این رمان از نظر من منتفی است، چراکه شخصیت‌پردازی مدرن که از نظرم کلیشه‌ای و دستمالی است، چیزی نیست که دغدغه‌ی این رمان باشد.

Leila_Sadeghi_5
در این کتاب، در قالب لغتنامه به ساخت جهانی از سنت‌ها و فرهنگ‌هایی پرداخته می‌شود که خودساخته‌ی انسان‌ها هستند و تخطی از آن گویا مجاز نیست. فرهنگ لغت که قرار است چگونگی کاربرد زبان را حفظ کند، گاهی تبدیل می‌شود به مانعی برای تغییر زبان و سندی برای خطاهای گفتاری بخشی از افراد جامعه که این نگاه درست نیست.

 

فکری: شخصیت «آ» وقتی به راننده نگاه می‌کند یاد ذی‌الحجه سنه خمسین و اربع‎‌مائه می‌افتد و بخشی از حسنک وزیر هم در همین فصل مرور می‌شود: «حسنک را سوی دار بردند...» که ارجاعی بیرون متنی و هماهنگ با فضای انتحارزده‌ی داستان است. می‌توانستید تنها به نام «حسنک» و موضوع بر دار کردن او اشاره کنید، اما حدود ۱۵۰ کلمه از تاریخ بیهقی را عینا در متن‌تان وارد کرده‌اید.

صادقی: متن را یک جاهایی کوتاه کرده‌ام، اما می‌خواستم یک داستان تاریخی از پیش نقل شده، یکبار دیگر وسط داستانم اتفاق بیفتد، گویی که حسنک وزیر بارها و بارها در حال اتفاق افتادن است. آوردن نامی از حسنک، فضای داستانی نمی‌سازد و صرفن یک اشاره کردن تلفی می‌شود برای همزادپنداری اما هدف من همزادپنداری نبوده است بلکه تبدیل تمام شخصیت‌ها و موقعیت‌ها به حسنک وزیر بوده است. آوردن بخشی از متن تاریخ بیهقی، مخاطب را به بازخوانی عین به عین ماجرای حسنک با آنچه در دیگر داستان‌های این اثر رخ می‌دهد، دعوت می‌کند. به عبارت دقیق‌تر، یک حکایت از حسنک بر قصه‌هایی از جامعه‌ی امروز نگاشت می‌شود یا به بیان دیگر، حسنک وزیر در بستر تاریخی خودش به حسنک‌های وزیری در بستر تاریخی-اجتماعی امروز ترجمه می‌شود و این ترجمه با یک اشاره انجام پذیر نیست چراکه قرار نبوده تلویح بکار ببرم، بلکه یک این همانی رخ داده است.

 

فکری: اقتباس‌هایی از کتاب‌های پیشین‌تان هم در اثر هست. از کتاب «گریز از مرکز» که تصویری متعارف از دختر بچه‌ای آدامس‌فروش است که کنار دیوار نشسته و یا جایی ارجاعی هست از کتاب «وقتم کن که بگذرم» که وقایع به خصوصی (آن‌چنان که در حسنک وزیر شاهد آن بودیم) به متن فعلی احضار نمی‌شود. این گرته‌برداری‌ها با این رفرنس‌های مشخص و در واقع حضور خود نویسنده در متن فعلی به چه کار کتاب می‌آید؟

صادقی: این الزامن حضور نویسنده نیست، بلکه اتصال این اثر به دیگر آثار است جهت تاثیر فضای یک اثر بر دیگری از حیث خوانش. اینکه داستان «آ» در برخی داستان‌ها، ادامه‌ی یک داستان در آثار قبلی می‌تواند فرض شود، باعث می‌شود یک ابرمتن ایجاد شود برای خواننده تا لینکی فرضی را در ذهنش فشار دهد و دختر آدامس‌فروش در «گریز از مرکز» را در رمان «آ» ادامه دهد و روایت‌های دیگری درباره‌ی او بخواند. یا اینکه در داستان «وقتم کن که بگذرم»، داستانی هست درباره‌ی لکه‌ای که روزی مردی بود و ارجاع به آن داستان، باعث می‌شود که آن داستان قبلی نیز ابعاد تازه‌ای پیدا کند، گویی یک داستان با لینک‌های متفاوتی به داستان‌های دیگری گره بخورد و شکل‌های تازه‌ای پیدا کند. پس مسئله به هیچ عنوان نویسنده نیست، بلکه ایجاد یک ابرمتن در دایره‌ی جهان داستانی خاص است.

Leila_Sadeghi_11
به جرأت می‌توانم بگویم که بخش بزرگی از جهان داستانی‌ام در پیرامتن بیان می‌شود و نه در متنی که به صورت خطی مخاطب می‌خواند و پیش می‌رود. پیرامتن که در عرف مخاطب حاشیه است، در اثر من گاهی متن اصلی است و از لحاظ ساختاری و مفهومی، انطباقی معنادار در این اثر وجود دارد، به‌گونه‌ای که از لحاظ مفهومی اثر درباره اقلیت‌ها و افراد در حاشیه است و از لحاظ فرمی نیز، پیرامتن که قرار است حاشیه باشد، متن اصلی است اما نگاه سنتی مخاطب ممکن است بخاطر عادت به خوانش خطی، ارتباط پیرامتن با متن را درک نکند و بسیاری از این پیرامتن‌ها را تزیینی تلقی کند که با نگاهی متمرکز و جستجوگر، چرایی و چیسیتی این پیرامتن‌ها قابل تعبیر است.

 

فکری: رد پای نقدهای اجتماعی را هم می‌توان در کتاب‌تان یافت. خواهر و برادر فال فروشی که جنس‌هایشان تخریب می‌شود، دختری که خودش را از بالای ساختمان به پایین پرت می‌کند، کسی که از جنازه‌ی متلاشی‌شده (برای ارسال به برنامه‌ای ماهواره‌ای) فیلم می‌گیرد، زنی که در شلوغی‌های این خودکشی دردآور، لوازم آرایشی می‌فروشد و جماعتی که دور جنازه جمع شده‌اند و چای می‌نوشند انگار که پیک نیک آمده باشند. همه‌ی این‌ها را باید کنایه‌ای به وضعیت فروپاشیده‌ی اجتماعی در این مملکت در نظر گرفت؟

صادقی: این‌ها ارتباط مخاطب با کتاب را تضمین می‌کند اما اصل قصه نیستند. مخاطب برای وارد شدن به جهان متن نیاز به یافتن خود دارد و برای مخاطب آینه‌ای از اجتماع در روساخت قرار داده‌ام که از خلال آن بتواند به اثر وارد شود، اما زیرساخت اثر، حرف اصلی قصه است. انتقاد به ساختارهای فرهنگی و نه رخدادهای اجتماعی که از طریق چیدمان قصه‌ها، پیش‌درآمد کتاب و ساختار کتاب به‌واسطه‌ی ابزارهای متنی و نه اشارات اجتماعی رخ می‌دهد.

فکری: داستان کتاب انگار تمثیلی از پروانه شدن است و بخش‌های سوررئال متن هم خیال  همین پروانگی را به تصویر می‌کشند. شاخکی که روی شانه‌ای جوانه می‌زند و گل‌های سرخ ریزی که روی شکم سر بر می‌آورند. در کل پرواز، پریدن، ارتفاع و نظیر این‌ها، واژگانی پر بسامد در داستان‌تان هستند. شخصیت‌هایی که باید بال‌ها را به دو طرف باز کنند و پروانه‌وار از گلی به گلی دیگر بروند. پروانه‌هایی که از گرگ درون‌شان می‌رمند و آدم‌هایی که نمی‌دانند آیا آن‌ها زاییده‌ی فکر پروانه‌اند یا پروانه حاصل تخیل آن‌هاست. حتی ترسیم صحنه‌‌ی خودکشی شخصیت‌ها، به نوعی نمایش پریدن آن‌ها از ساختمان‌هایی بلند است. جایی می‌گویید: «زندگی کردن یک جور افتادن است از پایین به بالا» به نظر می‌رسد این پریدن‌ها از آن دست پرش‌هایی نیست که شخصیت‌ها را به رستگاری برساند. نوعی هبوط است انگار، این‌طور نیست؟

صادقی: هبوط آدم از بهشت به زمین نوعی پریدن او بود برای انسان شدن.

فکری: در انتهای کتاب، مهاجری غیر قانونی تبعید می‌شود به جزیره‌ای به نام «ب». حرفی که در فرهنگ لغت معادل است با «جزیره‌ای برای تبعید» و البته با روندی که شما در داستان‌پردازی پیش گرفته‌اید، معانی بسیار دیگر را هم می‌توان به این مدخل متصل نمود. همان‌طور که خودتان گفته‌اید: «نمی‌شود گفت چه چیزی دقیقا چه چیزی است وقتی می‌شود هر چیزی را به هزار شکل دید!» آیا مدخل «ب» هم سرآغاز داستان دیگری از شماست؟

صادقی: مدخل «ب» سرآغاز داستان دیگری در ذهن مخاطب است. این کتاب با تمام شدنش قرار است با مخاطبانی که آن را می‌نویسند، ادامه پیدا کند.

Leila_Sadeghi_4
هرگز دغدغه‌ام گفتن داستان با فرم‌های داستانی مقبول و معروف نبوده است، بلکه گفتن یک قصه و داستان‌پردازی به‌واسطه‌ی ساختارها، پیرامتن‌ها و فاصله‌ها و جاهای خالی، مانند فاصله‌های خالی میان درختان که مفهوم جنگل را می‌سازد. انتقال صرفن مفهوم از نظرم ارزش ادبی خاصی ندارد اما ساختن مفهوم از طریق ساختار و تطابق مفهوم و ساختار که منجر به لایه‌های معنایی بسیار و مشارکت خواننده در بازخوانی متن می‌شود، چیزی است که دنبالش هستم.

 

این گفت‌وگو در سایت ادبی کافه داستان به نشر رسیده است.

در جست‌وجوی هویتی تازه

$
0
0
یادداشت رضا فکری بر رمان «سایه عقاب روی پیاده‌رو» نوشته فاطمه قدرتی، نشر نگاه

یادداشتی بر رمان «سایه عقاب روی پیاده‌رو» نوشته فاطمه قدرتی، نشر نگاه

در جست‌وجوی هویتی تازه

مسأله‌ی ورود زنان به حوزه‌ی قضا از آن قسم موضوع‌هایی است که برای پرداخت در داستان جسارت بسیاری می‌طلبد. آن هم در کشور ما که شاید به نوعی بسیار متفاوت از سایر کشورهاست. علاوه بر آن که مختصات فنی پرونده‌های قتل هم ظرافت‌های خاص خود را دارد و توجه ویژه‌ و تحقیق مبسوطی می‌طلبد. در واقع رمان «سایه عقاب روی پیاده‌رو» با رعایت همین ریزبینی‌هاست که قوام لازم را پیدا کرده و با تکیه‌ بر همین اصول است که پا به پرونده‌ی پر‌پیچ و خم قتل زنی مثله‌شده گذاشته است.

این رمان را می‌توان دارای دو تم اصلی دانست. خوانش اولیه را می‌توان منطبق بر یک رمان معمایی- جنایی و کارآگاهی به سرانجام رساند و مبتنی بر ساختار همان رمان کارآگاهی که بر مدار خرد و بر مبنای مشاهده و استنتاج پیش می‌رود، به حقیقت رسید. از سویی دیگر هم می‌توان زندگی دختری جوان را زیر نظر گرفت که پا به عرصه‌ی وکالت گذاشته و دشواری‌های پیمودن چنین راهی را به جان خریده است. در واقع مخاطب با خواندن این رمان، هم از جزئیات پرشمار محتویات پرونده‌ی قتل آگاه می‌شود و هم مصائب زنی را درک می‌کند که در طلب حقوق اولیه‌ی زندگی‌اش در یک جامعه‌ی مردسالار تلاش می‌کند.

همان‌طورکه وجه کارآگاهی داستان مبتنی بر فردگرایی و خرد پیش می‌رود، سویه‌ی فمینیستی اثر نیز ناگزیر از چرخیدن بر مدار تعقل فردی است. فردیت زنانه‌ای که در صدد دست یافتن به حقوق برابر با مردان جامعه است و به نظر می‌رسد که در راه دستیابی به این هدف، اشتغال را پیش‌درآمد رسیدن به چنین هویت مستقلی در نظر می‌گیرد. شاید به نظر مونا بروجردی، دانشجوی حقوق، کسب درآمد و استقلال مالی است که منزلت اجتماعی‌اش را بالا می‌کشد و او را در معرض کسب موقعیت‌های بهتر اجتماعی قرار می‌دهد و حتی استقلال عاطفی او را نیز فراهم می‌آورد. در این رمان، اشتغال همان اکسیری است که شخصیت اصلی داستان را به استقلال می‌رساند، به او توانایی ایستادن در برابر سخت‌گیری‌های پدرش را می‌دهد و جسارت ترک نامزدش را در او ایجاد می‌کند. هرچند که او به لحاظ عاطفی همچنان نیازمند تایید و حمایت باقی می‌ماند.

اما نکته این جاست که او مسئولیت زنانه‌اش را به عنوان همسر و همراه یک مرد رها نمی‌کند. با مادر شدن و تولید مثل مشکلی ندارد. شکی نیست که میانه‌ای هم با سقط جنين ندارد. در واقع باروری و تولید مثل را از رابطه‌ی جنسی جدا در نظر نمی‌گیرد و قائل به تسلط و اختیار بدن توسط خودش نیست. خانواده و آشپزی و تربیت فرزند را خوار نمی‌شمارد، جامعه‌ی مردان را از خود نمی‌راند و مردستيزی نمی‌کند. البته مردهای داستان هم در قواره‌ی مردان خشن یک جامعه‌ی مردسالار نیستند و بسیار منطقی، حمایت‌گر و صبورند. برای نمونه پدری که با کار کردن دخترش در حوزه‌ی قضا مخالف است و به نوعی در مقابل دخترش قرار می‌گیرد، مقاومت ناچیزی از خود نشان می‌دهد و راضی به فروپاشی دخترش نیست. شاید به همین دلیل است که طغیان و عصیانی هم که از سوی دختر مشاهده می‌شود، بنیان ارتباط خانوادگی‌اش را فرو نمی‌ریزد.

داستان درگیر توصیفات عجیب و غریب و بازی‌های زبانی در خط روایت نمی‌شود. شخصیت‌هایش را پیچیده نمی‌سازد و از نمایش فضاسازی‌های سنگین پرهیز می‌کند. داستانِ پرتعلیق دختری از خانواده‌ای مذهبی که پدرش بازپرس ویژه‌ی قتل است و با وارد شدن به جایگاهی که اغلب در اختیار مردان است خودش را می‌آزماید. نویسنده مخاطب را با خود به فضاهایی ناآشنا همچون زندان می‌برد، با جرم‌ها و جنایت‌های شهر تهران آشنا می‌کند، قوانین قضایی و جزایی را وا می‌کاود و در نهایت آدمی را به نمایش می‌کشد که این پرونده از او زنی مستقل و منطبق بر عرف این جامعه ساخته است. زنی که در این راه به هویتی تازه از خود رسیده است.

سایه عقاب روی پیاده رو_رضا فکری

مونا بروجردی به پرونده‌ی زنی به نام ستاره بخشایش متهم به قتل نامادری‌اش علاقه‌مند می‌شود. در واقع او که دوست دوران کودکی متهم است نه بر مبنای عقلِ محض که عمدتاً با شیوه‌هایی احساسی درگیر پرونده می‌شود. این‌جاست که پای سیروس رهگذر، وکیل تسخیری باتجربه، به میدان داستان باز می‌شود که به نوعی می‌توان او را نماد خرد دانست. هم اوست که خطاهای فنی مونا را به او گوشزد می‌کند و او را در مسیر درست قرار می‌دهد. در واقع هم مردی واقع‌گرا، خون‌سرد و به دور از تاثرات احساسی معمول برای کشف جرم حضور دارد و هم دختری غوطه‌ور در نظریه‌های اشتباه و احساسی که پایبندی به اخلاقیات و عرف جامعه مانع از خردورزی تام و تمام او می‌شود، همراه داستان است.

رهگذر که پس از مدتی و به نشانه‌ی صمیمیت، سیروس خطابش می‌کند، جای خود را در حالی در دل دختر باز می‌کند که رابطه‌ی مونا با نامزدش،حمید سرد و به تدریج گسسته شده است. و مونا در حالی وارد دفتر مشاوره‌ی حقوقی پدرش، سید کاظم بروجردی، می‌شود که علاوه بر پایان‌نامه‌اش، دغدغه‌های قسط عقب افتاده و اجاره و شهریه‌ی پرداخت‌نشده هم گریبانش را گرفته است. پدرش، به عنوان نماد جامعه‌ی مردسالار، با این استقلال نصف و نیمه کنار نمی‌آید و از این که او خانه‌ی اجاره‌ای دانشجویی را به خانه‌ی پدری‌اش ترجیح داده، عصبانی است. مونا که کارآموزی‌اش را نزد وکیل تسخیری متهم پرونده‌ی قتل، می‌گذراند و به مرور رابطه‌ای میان آن‌ها شکل می‌گیرد، با همین پرونده است که بزرگ می‌شود و در برابر پدرش می‌ایستد. مونا و رهگذر در انتهای داستان، وقتی سوار پاراگلایدر هستند، به زعم راوی دو عقابی را می‌مانند که در آسمان اوج گرفته‌اند.

در خط سیر ماجرا می‌بینیم که هنگام بازسازی صحنه‌ی جرم در خانه‌ی مقتول، متهم‌های تازه‌ای به این پرونده اضافه می‌شوند. تا این بخش از رمان به نظر می‌رسد مخاطب همراه این دو وکیل، نمایندگان عقل و احساس، فرصتی برابر برای کشف معمای قتل پیدا کرده است. اما مخاطبی که با پی گرفتن سر نخ‌ها، این توهم در او ایجاد شده که همچون کارآگاهی خبره توان کشف و معرفی قاتل را دارد، ناگهان رودست می‌خورد. ستاره به قتل نامادری‌اش اعتراف می‌کند و همین اتفاقِ بی‌موقع، آب سردی است که روی سر مخاطب ریخته می‌شود. مخاطبی که آماده بوده تا با شیوه‌های استنتاجی و بهره گرفتن از روش‌های علمی و جست‌وجوهای منطقی، مجرم را بیابد، حالا از روی تصادف (اعتراف)، قاتل به او معرفی و ناگهان پرونده بسته می‌شود. این جاست که این رمان همچون دیگر رمان‌های جنایی معمول یا معادل نمونه‌های غربی‌اش، چندان منطبق بر الگوی رفتاری، شخصیت و منش یک کارآگاه پیش نمی‌رود و نمی‌توان همه‌ی قواعد ژانر جنایی-کارآگاهی را در مورد این اثر، رعایت‌شده دانست. شاید این همان تفاوت چشمگیر و برگ برنده‌ی اثر است.

 

این یادداشت در ماهنامه ادبی سیاه مشق آبان/آذر97 به نشر رسیده است.

وقتی مرگ تنها راه چاره است

$
0
0
یادداشت رضا فکری بر رمان غروبدار سمیه مکیان، منتشر شده در روزنامه سازندگی

 

وقتی مرگ تنها راه چاره است

یادداشتی بر رمان «غروبدار» نوشته سمیه مکّیان

داستان‌های مبتنی بر فوران‌های ناخودآگاه ذهن و یا حافظه‌های آشفته و بیمار، تعامل بسیار مخاطب را می‌طلبد. چیدمان تصویرهای منقطع، غیرخطی و نامنظم بناست نوعی از شبیه‌سازی وضعیت پیچیده‌ی روان انسان باشند. تصویرهایی که ممکن است متکی بر نماد و یا آمیخته با داده‌های مخدوش داستانی باشند و به سادگی نتوان قطعیت و صحت‌شان را تایید کرد. اگرچه که مخاطب در نهایت با کنار هم قرار دادن این پازل‌ها و تصویرها و خرده روایت‌های گنگ و گسیخته از هم، به یک تصویر کلی دست خواهد یافت اما رسیدن به این تصویر کلی گاهی بسیار دشوار است. رمان «غروبدار» در چنین حال و هوایی روایت می‌شود. خورشید مسئله‌ی اصلی رمان است و شخصیتی که زندگی‌اش و همه‌ی هست و نیستش به غروب و طلوع آن متصل است. مردی که با غروب آفتاب حافظه‌اش از دست می‌رود، زمان برایش صفر می‌شود و در تنهایی عمیقش فرو می‌رود. او همه‌ی غروب تا طلوع خورشید را با جانور درونش کلنجار می‌رود و در همین خلسه‌هاست که این موجود پف‌کرده افسارش را به دست می‌گیرد و تن و روان رنجورش را به لجن می‌کشد. رمانی که قطره‌چکانی و با خسّت تمام اطلاعات داستانی‌اش را در اختیار مخاطب می‌گذارد و او را وامی‌دارد که از میان خطوط گنگ روایت و حذف‌های به قرینه‌ی لفظی و معنایی، راه خود را باز کند.

در فضای خانه‌ای که رویدادگاه محوری داستان است و شخصیت اصلی داستان در چارچوب تنگ آن حبس شده است و خانواده‌اش را با رفتارهای نامتعارفش می‌آزارد. خانواده‌ای که خود نیز در وضعیت‌های وخیم روانی و جسمانی گرفتارند. مادر خانواده به وسواس شدید مبتلاست، دختر مطلقه‌اش با فرزندی کوچک در این خانه زندگی می‌کند، پسرش کاوه سرخورده‌ی یک رابطه‌ی شکست‌خورده است و پدر خانواده هم هم‌چون یک کودک مرزی، از کنترل ادرار خود هم عاجز است. اساسا بدن و ضعف‌های جسمانی شخصیت‌ها در این رمان بسیار برجسته است. بدنی که آماج انواع بیماری‌ها و نقصان‌هاست. برای نمونه چربی دور شکم کاوه همچون یک لحافِ گسترده است و زخم‌های سرخ و سیاه روی کشاله رانش مثل یک کابوس زندگی‌اش را تلخ کرده است. شاید از همین رو است که پرنیان دختر خردسال خانواده، لباس‌های بدون اندامِ آویزان به بند رخت این خانواده را نقاشی می‌کند، انگار بدن‌های نامتعادل آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناسد.

خانه‌ی درندشت کودکی و همین‌طور دوره‌ی معلمی غلامرضا (شخصیت اصلی داستان)، از خاطره‌های پر بسامد کتاب است. خانه‌ای که پدر در آن حضور ندارد و او با حمایت‌های عاطفی مادر و سه خواهر بزرگترش، در معرض توجهی بیش از حد معمول بزرگ می‌شود. در این میان صحنه‌ای که مادر و خواهرها می‌خواهند او را از پوشکِ کودکی‌اش بگیرند بسیار کلیدی است. او کودکی است که هم‌چنان محیط امن پوشکش را می‌خواهد و پوشک برای او مثل سینه‌ی مادر گرم و نرم است. این خاطره در بزرگسالیِ او هنگامی بازآوری می‌شود که باز هم پوشک جزئی از وجودش است و همچنان میل به رها کردن این آب زلال در محیط گرم و نرم پوشک، در وجودش موج می‌زند. در واقع این‌ها صحنه‌هایی هستند که مدام تکرار می‌شوند و به شدت متکی بر حواس پنج‌گانه و به خصوص بویایی توصیف می‌شوند. فضولاتی که بخشی از بدن هستند و تا زمانی که درون بدن قرار دارند، نجس و تهوع‌آور قلمداد نمی‌شوند اما به محض خارج شدن از بدن است که اطرافیان را به عکس‌العمل وا می‌دارد.

در فصول انتهایی کتاب که بناست روند خودتخریب‌گرانه‌ی شخصیت اصلی، فرجامی دیگر بیابد، پای دوست دوره‌ی معلمی او به داستان باز می‌شود. او همچون خضر دست موسی را می‌گیرد و سفری خیابانی را با او آغاز می‌کند. در واقع انگار در مسیر محدود داخل خانه (که نوه‌اش با قرار دادن اشیاء آلوده به خاطرات برایش تدارک دیده)، قرار نیست گشایشی صورت بگیرد و این سفر درون‌شهری است که خاطره‌های گسترده‌تری در آن کشف و بازآوری می‌شود. خاطره‌هایی از عشق‌های از دست‌رفته‌ی گذشته که شاید بتوانند توان ایستادگی در برابر این جانور پف‌کرده را در غلامرضا ایجاد کنند. این سفر را می‌توان نوعی از تراپی برای او در نظر گرفت. البته که در این‌جا بهبودی کامل مورد نظر نیست و اساسا این نوع زخم‌ها چندان التیام‌پذیر هم نیستند. راهی که این همراه تازه به او پیشنهاد می‌دهد، کرخت شدن و دم بر نیاوردن است.

غلامرضا در بخش‌های پایانی داستان است که عصاره‌ی مشاهدات پس از غروبش را برای مخاطب واگو می‌کند. او ماهیت اشیاء و همین‌طور کارکردشان را از یاد نبرده و تنها غربت و تنهایی را از گذشته احضار کرده است. در انتهای داستان، درست جایی که مخاطب خیال می‌کند غلامرضا تکنیک تظاهر به شفا را فرا گرفته، پرده از نامه‌ای برداشته می‌شود که پرنیان نوشته است. نامه‌ای که به شکل یک پیرنگ دو صفحه‌ای نوشته شده و همه‌ی چرایی این وضعیت دردناک را توضیح می‌دهد. این نامه همان چسبی است که با آن می‌توان پاره‌های از هم گسیخته‌ی روایت را کنار هم قرار داد و به یک تصویر کلی رسید. نامه‌ای که همه‌ی فکت‌های خدشه‌ناپذیر داستان را در اختیار مخاطب می‌گذارد و قرار است حافظه‌ی خالی غلامرضا را پر کند. مخاطب در این بخش‌هاست که با قطعیت درمی‌یابد که شخصیت اصلی داستان پدر و مادر و خواهرهایش را از دست داده، کاوه پسر دانشجویش پس از شکست عشقی غم‌انگیزش فراری شده، کتایون همسرش خودش را کشته و خودش هم در این سندروم غروب گرفتار آمده است. در واقع با نوشتن همه‌ی این وقایع تلخ و تحمل‌ناپذیر است که پرنیان در انتهای نامه مرگ را به عنوان تنها راه چاره برای پدربزرگش در نظر می‌گیرد. این راهی است که نه با سیر و سلوک درونی شخصیت که با دریافت‌های بدیهی دختر خردسال داستان، به عنوان تنها راه باقی مانده پیش پای غلامرضا قرار داده می‌شود. این همان مرگ و نسیانی است که از سطور آغازین کتاب و همراه با لحن غمزده‌ی راوی به مخاطب اعلان شده است.

 این یادداشت در روزنامه سازندگی شماره 225 چهارشنبه 30آبان97 منتشر شده است.

وودی آلن؛ کارگردانی که هنوز بهترین فیلمش را نساخته

$
0
0
حاشیه‌ای بر آثار وودی آلن_رضا فکری

حاشیه‌ای بر فیلم‌های وودی آلن؛

کارگردانی که هنوز بهترین فیلمش را نساخته

وودی آلن را باید استاد بی‌بدیلِ شرح و بسط دادن به درونمایه در فیلم در نظر گرفت. تفسیرهایی که اغلب به شکل گفتار روی تصویر جاری می‌شود و هم‌عرض موسیقی فیلم، گوش‌نواز است. صدایی که هم پیش‌زمینه‌ای محتوایی برای مخاطب ایجاد می‌کند و هم تحلیلی فلسفی و اجتماعی از اوضاع و احوال زمانه به دست می‌دهد. او کارگردانی است که ابایی ندارد از اینکه عصاره فیلمش را در همان ابتدا و در چند خط اول برای مخاطبش عیان کند. این صدای آشنای زیر متن، از همان فیلم آغازین‌اش «پول را بردار و فرار کن» حضور دارد. فیلمی که به این شیوه، وجهی مستندگونه هم پیدا کرده است. او این مستندسازی فیک را بعدها در «زلیگ» هم به کار برد. در قصه آدمی که هویت بخصوصی ندارد و هر لحظه همچون آفتاب‌پرست به رنگی درمی‌آید. گفتار مستقیم و رو به مخاطب در «آنی هال» هم به کار رفته است. فیلمی که وودی آلن در قالب شخصیت اصلی و در همان ابتدای فیلم روی پرده ظاهر می‌شود و با یک لطیفه قدیمی نظریه‌اش را درباره روابط انسانی بسط می‌دهد و مشکل رابطه‌اش را با آنی توضیح می‌دهد. او در راه تبیین نظریه‌اش تا آن‌جا پیش می‌رود که در سکانسی بی‌نظیر خودِ مارشال مک لوهان و نظریه دهکده جهانی‌اش را وارد فیلم می‌کند تا پاسخ کج‌فهمی‌های شخصیت داستانی‌اش را بدهد. او همین‌طور در فیلم «عشق و مرگ» در یک مقدمه مفصل، یک شمای کلی از وضعیت خانواده روس شخصیت اصلی داستان به دست می‌دهد و دلیل ترس او را از مرگ شرح می‌دهد. در فیلم «منهتن» هم از همان ابتدا به مخاطبش یادآور می‌شود که این فیلم درباره شهر منهتن است. او همین‌طور در ابتدای فیلم «ویکی، کریستینا، بارسلونا» هم مفصل درباره ویکی و کریستینا حرف می‌زند و تمام ریزه‌کاری‌های شخصیتی‌شان ‌را برای مخاطب رو می‌کند. به شکلی که وقتی خوان آنتونیو آن پیشنهاد شوک‌آور را می‌دهد، حدس اینکه کریستینا از آن استقبال می‌کند اما ویکی با اکراه می‌پذیرد، برای مخاطب کار دشواری به نظر نمی‌رسد.

در فیلم «چرخ شگفت‌انگیز» هم در همان ابتدا و در موقعیت ساحلی در امریکای دهه پنجاه، جوانی را به میدان می‌آورد که رو به دوربین سودای نویسندگی‌اش را با مخاطب در میان می‌گذارد و داستانی را تعریف می‌کند که خودش شخصیت کلیدی آن است. پلیس سر چهارراه «تقدیم به رُم با عشق» هم همین نقش را در داستان ایفا می‌کند. او در چند جمله همه شخصیت‌های داستان را معرفی می‌کند و یک پیش‌زمینه از عادت‌های زندگی و طبقه اجتماعی‌شان به دست می‌دهد و قصه آشنایی میکل‌آنجلو و هیلی را تا مهیا شدن برای ازدواج بازگو می‌کند و مخاطب را از شر اطلاعات اولیه و حوصله‌سربر فیلم خلاص می‌کند و او را مستقیم به اصل داستان می‌رساند. او در همان ابتدای فیلم مهم «امتیاز نهایی» هم نظریه دیگری طرح می‌کند، اینکه شانس و اقبال تا چه اندازه در زندگی می‌تواند مهم باشد.

وودی آلن پیش از اینکه کارگردان مهمی باشد، نویسنده‌ای قابل است. شاید برای همین هم است که سه اسکار فیلمنامه و یک اسکار کارگردانی در کارنامه‌اش دارد. مقدمه‌ها، نریشن‌ها و دیالوگ‌های او بی‌نظیر هستند و اغلب سکانس‌های فیلم‌هایش هم با همین گفتارها پر شده‌اند. کارگردانی که حالا هشتادوسه ساله است و همان‌طور که خودش می‌گوید هنوز برای ساختن بهترین فیلم عمرش فرصت دارد.

این یادداشت در روزنامه ایران روز یکشنبه11آذرماه97 منتشر شده است.

مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز» به چاپ دوم رسید

$
0
0

مجموعه داستان چیزی را به هم نریز نوشته رضا فکری

به چاپ دوم رسیدن مجموعه داستانم «چیزی را به هم نریز» شاید آن اتفاقی نبود که بتواند تکانی در من ایجاد کند و دل‌مردگی این روزهایم را با خودش بشوید و ببرد اما دروغ چرا؟ وقتی رسید دیدم که اتفاقا خوش‌خبریِ به‌وقتی است. مدت زیادی بود که ازش دور شده بودم (سال نودویک کجا و سال نودوهفت کجا) و هر کدام از دوستان هم که از سر لطف داستانی را نوازشی می‌کرد و یا عکسی از طرح جلد کتاب برایم می‌فرستاد، محل نمی‌دادم و به کل مرگِ مولف شده بودم! شاید به اندازه‌ی پنج شش سال نوری فاصله گرفته بودم از این بچه، جوری که از دستم دلخور شده بود و حق هم داشت انصافا. این شد که از سر نو دست گرفتمش و چند روزی دل به دلش دادم تا دوباره رفیق شدیم با هم. بعد از این همه وقت دیدم که هنوز هم دوستش دارم و حتی بیشتر از پیش و از سر همین مهر است که در این روزهای سرد که سر هر کدام‌مان به یک گرفتاری بند است، من هم‌چنان امیدوارم باز شود، خوانده شود و پسندیده شود.

چاپ دوم «چیزی را به هم نریز» در سایت پخش ققنوس در دسترس است. 

www.qoqnoosp.com

 

کارگردانی مولف و قصه‌گویی کم‌نظیر

$
0
0

حاشیه‌ای بر زندگی و آثار علی حاتمی_رضا فکری

حاشیه‌ای بر زندگی و آثار علی حاتمی در آستانه سالمرگش

کارگردانی مولف و قصه گویی کم‌نظیر


نام علی حاتمی (23 مرداد 1323 - 15 آذر 1375) به شکلی پاک‌نشدنی و غریب بر سینه مخاطبان شیفته سنت و تاریخ ایران حک شده است. نگاه متفاوت و شاعرانه او به هستی، با زبانی آراسته به انواع صنایع ادبی راه خود را باز می‌کند و نقشِ رنگ‌به‌رنگ خُلقیات مردم کوچه و بازار را روی پرده می‌اندازد. نام او از همان اواخر دهه چهل، در حالی که بیست‌وشش سال بیشتر نداشت با فیلم موزیکال «حسن کچل» مطرح شد و سال پس از آن با فیلم «طوقی» و با واگو کردن قصه عشق آسیدمرتضی و آسیدمصطفی به دختری به‌نام طوبی موقعیتش را تثبیت کرد. فیلم «بابا شمل» را به همان شیوه اشعار ریتمیک و با مایه‌های لوطی‌گری و داش‌مشدی‌گری ساخت و فیلم «ستارخان» را با نگاهی متفاوت به مشروطیت و خیزش ستارخان و باقرخان به اکران رساند. 
در ادامه پرداختن به برهه‌های تاریخی، سریال «سلطان صاحبقران» را برای تلویزیون ساخت و درست پیش از وقوع انقلاب، فیلم تحسین‌شده‌«سوته‌دلان» را ساخت. قصه عشق پاکیزه مرد عقب‌مانده ذهنی به زنی بدنام. مرگ دردناک این شخصیت در جاده امامزاده داوود از صحنه‌های به یادماندنی فیلم است. «حاجی واشنگتن» اولین فیلم پس از انقلاب حاتمی است. سرگذشت سفیر کبیر ایران دوره قاجار در واشنگتن که یکه و تنها روزگار می‌گذراند و رانده‌شده و غریب است در غربت. صحنه بی‌نظیر شقه کردن گوشت گوسفند و حرف‌های حاجی که کنایه‌ای است به اوضاع نابسامان حکومت وقت، از بخش‌های تأثیرگذار فیلم است.  فیلم «مادر» را هم به نوعی باید در ادامه شاعرانگی سوته‌دلان در نظر گرفت؛ مادری که خود را آماده ترک زندگی می‌کند و فرزندانش را هم به همین دلیل به بالینش فرا خوانده است. 
صحنه‌ای که مادر نصیحت‌های پس از مرگش را به عزیزانش می‌کند، اوج تأثیر دیالوگ‌نویسی حاتمی است: «سر شام گریه نکنین، غذا رو به مردم زهر نکنین...» و فیلم «د‌‌لشدگان» که موسیقی در آن حرف اول و آخر را می‌زند. فیلم سرتاسر معجزه تار علیزاده و آواز شجریان است که غوغا می‌کند و قصه عشق ناکام «طاهرخان بحرنور» به دختر نابینای ترک را وامی‌کاود.
اما عصر «هزاردستان» برای حاتمی در اواخر دهه شصت از راه رسید؛ سریالی که خاطره‌ای جمعی شد برای ایرانیان وحشت‌زده از مصیبت جنگ هشت‌ساله. فیلمنامه‌ای که نوشتن‌اش یک دهه از عمر او را گرفت و همین‌طور ساختن تهران قدیم (در قامت شهرک سینمایی) که پیرش کرد. قصه عشق رضا تفنگچی در اواخر دوره احمدشاه که دست به تفنگ می‌شود برای رفع ظلم.  داستان مهیج رویارویی «کمیته مجازات» با «خان مظفر» که عصاره خباثت‌هاست. مردی پشت پرده و قدرتمند که عاقبت ترورهای کمیته را مهار می‌کند و پنهان و دور از چشم، همه ارکان حکومت را به دست می‌گیرد. 
حضور تاریخ در این سریال هم بسیار متفاوت از تاریخ رسمی روایت شده است و به نوعی حاتمی نسخه شخصی و مورد علاقه‌اش را از وقایع تاریخی، اجتماعی و فرهنگی آن دوره به دست داده است. علی حاتمی همواره به الزامات داستانش وفادارتر بود تا به تاریخ که البته تاریخ به آن معنی رایجش، متعلق است به مورخان و نه قصه‌نویسان. قصه‌های او همچنان که خودش هم می‌گفت همچون قالی ایرانی پر ظرافت است و بدیع و یگانه. کارگردانی که ستاره ای است درخشان در میانه آسمان هنر ایران.

این یادداشت در روزنامه ایران روز سه‌شنبه 13آذرماه1397 به نشر رسده است.

چاپ دوم مجموعه داستان "چیزی را به هم نریز"در بازار کتاب

$
0
0

چاپ دوم «چیزی را به هم نریز»، نوشته رضا فکری در بازار کتاب

 

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز» نوشته رضا فکری تجدیدچاپ شد.

«بهشت برین»، «مزرعه جوانی»،«بالاحصار»، «بغ»، «نان گرد»، «پشت به باد»، «خودمعرف»، «نصفه و نیمه»، «نان گرد» و «بی‌نام» از داستان‌های این مجموعه‌اند.

در بخشی از داستان «بی‌نام» می‌خوانیم:
«امروز دوباره برای مشت ومال دادنت می‌آیند. هر بار که جایی از بدنت را تکان می‌دهی من دلم می لرزد و همه‌شان را بالای سرت جمع می‌کنم. کاری بلد نیستند جز اینکه گند بزنند به حال خوشم «این تکان‌ها فقط یک‌‌جور رفلکس عضلانی است.» می‌دانم که نمی‌خواهند امید الکی بهم بدهند ولی اگر دلت به این دنیا نباشد که اینطوری نمی‌شوی، می‌شوی؟ تازه اگر بنا بود به این زودی بروی چرا همان دو سالگی‌ات نرفتی؟ همان وقت که داشتی کنار جوی آب بازی می‌کردی؟ خواهرت را توی خانه گذاشته بودم. تو را بغل گرفتم و با خودم بردم سر فشاری. چه می‌دانم حواسم کجا رفته بود؟ «دنیا، دنیا، دل من شد اسیرش.» را می‌خواندم یا یک چیز دیگر، درست یادم نیست. یک وقت به خودم آمدم دیدم نیستی، گشتم. همه‌ی زن‌ها هم آمدند و با هم گشتیم...»

این مجموعه داستان برای اولین بار در سال 1391 به چاپ رسیده بود. رضا فکری هم‌اکنون به عنوان روزنامه‌نگار با مطبوعات و رسانه‌ها همکاری می‌کند.

مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز» نوشته رضا فکری در 90 صفحه و تیراژ 500 نسخه در سال 1397 به قیمت 15000تومان در مجموعه قصه نو از نشر افکار منتشر شده است.

 

لینک خبر در خبرگزاری ایبنا


جلسه نقد و بررسي مجموعه داستان «به گودو خوش آمديد»

$
0
0

جلسه نقد_رضا فکری_محمود قلی پور

جلسه نقد و بررسي
مجموعه داستان "به گودو خوش آمديد"

نوشته مريم نيكويي

با حضور رضا فكري
دكتر محمود قلي پور

نشر چشمه رايزن
پنج شنبه٢٢ آذر
ساعت ١٥- ١٦:٣٠

حاشیه‌ای بر آثار رسول صدرعاملی به بهانه زادروزش

$
0
0
حاشیه‌ای بر آثار رسول صدرعاملی به بهانه زادروزش_رضا فکری

حاشیه‌ای بر آثار رسول صدرعاملی به بهانه زادروزش

من، رسول، 64 سال دارم

دهه شصت برای رسول صدرعاملی با فیلم «گل‌های‌داوودی» آغاز شد. فیلمی که اولین ملودرام پس از انقلاب و موفقیت بزرگ آن روزهای سینمای ایران به شمار می‌آمد. صدرعاملی در آن فیلم بیژن امکانیان را به‌عنوان جوان اول و رخشان بنی‌اعتماد را به‌عنوان دستیار همراه خود داشت. فیلمی که سکانس به سکانس، مخاطبش را همراه غلیان‌های عاطفی جوانی نابینا می‌کرد که در انتظار و تب و تاب آزادی پدرش از زندان می‌سوزد. پدری که البته زنده از آن زندان بیرون نیامد.
هنوز جنگ هشت ساله تمام نشده بود که صدرعاملی فیلم «پاییزان» را به اکران رساند. فیلمی که همراه با موسیقی درخشان فریدون شهبازیان قصه مردی را واگو می‌کرد که بنا دارد زن و فرزند و مملکتش را بگذارد و برود. سفر این مرد (امین تارخ) به روستای پاییزان برایش رؤیای روشن عشق را رقم می‌زد تا جایی که از رفتن صرف‌نظر می‌کرد و به زندگی با همسرش (کتایون ریاحی) برمی‌گشت.
اواخر دهه هفتاد اما برای صدرعاملی موجی بزرگ در راه بود. «دختری با کفش‌های کتانی» به نمایش درآمد و موضوعی را طرح کرد که سرتاسر حاکمیت سعی در نادیده گرفتنش داشت. فرار دختری نوجوان از خانه دستمایه ساختن فیلمی شد که حساسیت‌های بسیاری را برانگیخت و عمده شهرتش هم به همین حاشیه‌هایی که بیرون از فیلم ایجاد شده بود برمی‌گشت. فیلمنامه‌ای که با الهام از ماجرای قتل‌های خیابان گاندی و عشاق نوجوانش (شاهرخ و سمیه) نوشته شده بود و برای پیمان قاسمخانی جایزه بهترین فیلمنامه‌نویسی را از خانه سینما به ارمغان آورد. این فیلم پگاه آهنگرانی را هم در پانزده سالگی به عرصه آورد که تا دو دهه بعد هم به حیات سینمایی خود در اوج ادامه دهد. فیلم اگرچه یک تجربه ناب برای رسول صدرعاملی بود اما بلوغ فیلمسازی او را باید در «من ترانه 15سال دارم» جست‌و‌جو کرد.
فیلمی که باز هم مسأله دختران نوجوان را مطرح می‌کرد و این بار ترانه علیدوستی را به پرده نقره‌ای معرفی کرد. قصه ترانه، دختری که مادرش را در کودکی از دست داده و پدرش هم در زندان است و با پسری در مسیر آشنایی و ازدواج قرار می‌گیرد. پسر اما در نیمه راه او را رها می‌کند در حالی که دختر از او حامله ‌است و مصمم است کودکش را به دنیا بیاورد. فیلم نمایش دست و پا زدن‌های ترانه است برای رفع تهمت‌های اطرافیان و کسب مشروعیت و هویت برای خودش و فرزندش. صدرعاملی پس از آن در فیلم «دیشب باباتو دیدم آیدا» هم بر سر مسأله دختران نوجوان باقی می‌ماند و این بار آیدایی را تصویر می‌کند که در جریان رابطه پدرش با زنی غریبه قرار گرفته است.
رسول صدرعاملی حالا شصت و چهار ساله است و در فیلم به اکران نرسیده‌اش «سال دوم دانشکده من» همچنان درگیر مضامین اجتماعی است و این فیلم را هم درباره دختران جوان و دغدغه‌هایشان در جامعه ساخته است. او همواره همگام یا قدمی جلوتر از آسیب‌های اجتماعی حرکت کرده است و در جشنواره سی و هفتم فجر باید دید که با نسل پر شور دانشگاهی چه کرده است.

این یادداشت در روزنامه ایران روز پنج‌شنبه 22آذرماه97 به نشر رسیده است.

جلسه نقد و بررسي مجموعه داستان «به گودو خوش آمديد»، کتابفروشی نشر چشمه‌ رایزن

عصاره‌ای از نظریه‌های روایت

$
0
0

روایت‌شناسی_مانفرد یان_محمد راغب_رضا فکری

«روایت‌شناسی»

(مبانی نظریه‌ی روایت)

نویسنده: مانفرد یان

مترجم: محمد راغب

ناشر: ققنوس، چاپ اول 1397 
230 صفحه، 17000 تومان

****

رضا فکری 

روایت به نوعی با تاریخ بشر گره خورده و انسان را بدون آن نمی‌توان متصور شد و همین‌طور خاستگاه روایت‌شناسی هم به گذشته‌های دور و به بوطیقای ارسطو برمی‌گردد. متن، تصویر، اجرا و یا ترکیبی از این‌ها را که داستانی واگو کند، می‌توان روایت در نظر گرفت و رشته‌ی روایت‌شناسی هم ساختارهای همین روایت را تحلیل می‌کند. درواقع یک روایت‌شناس پدیده‌های روایی را به بخش‌های سازنده‌اش تجزیه می‌کند و روابط میان‌شان را تبیین می‌کند و کارکردشان را می‌سنجد. از اسطوره، افسانه، تاریخ و تراژدی گرفته تا لال‌بازی، نقاشی و قصه‌ی جانوران همگی روایت‌اند و روایت‌شناسی شاخه‌ای است که به همه‌ی گونه‌های روایت از ادبی و غیر ادبی، داستانی و غیر داستانی و کلامی و غیرکلامی می‌پردازد. «روایت‌شناسی: مبانی نظریه روایت» عنوان مقاله‌ای از مانفرد یان، استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه کلن است که سال ۲۰۰۵ به ثبت رسیده و ترجمه‌ی محمد راغب آن را به هیئت کتاب درآورده است. مانفرد یان بر مبنای علاقه‌مندی‌های پژوهشی‌اش، چارچوب‌های نظریه‌ی روایت و روایت‌شناسی را در نُه فصل گرد هم آورده و انواع آن را واکاویده است. کتاب اگرچه خود به طور مستقل نظریه‌ی بدیعی ارائه نمی‌کند اما بیشتر تفاسیر و آرای روایت‌شناسان برجسته را مجتمع کرده است. فصل آغازین کتاب به مثابه یک جعبه‌ی ابزار روایت‌شناسی، مرور مختصری دارد بر اصطلاحات این حوزه و نویسنده اغلب ارجاعاتش معطوف به ساختارگرایان دهه‌ی شصت میلادی فرانسه است که روایت‌شناسی را به شکوفایی رسانده‌اند. شاهد این مدعا خودِ اصطلاح «روایت‌شناسی» است که اول بار توسط تزوتان تودوروف در سال 1969 و در مجله‌ی فرانسوی‌زبان «ارتباطات» به کار رفته است.

اگرچه که برخی از روایت‌شناسان از گونه‌های بنیادی‌تری در این زمینه مثل حکایت و یا گزارش خبری استفاده کرده‌اند اما مانفرد یان اساس کار تحلیل روایت را بر رمان بنا کرده است. او در این راه بخش‌هایی از رمان‌های جین آستین، سالینجر، ریموند چندلر و دیگران را تحلیل کرده است. در واقع او در نظر دارد از راه تحلیل رمان، به همه‌ی گونه‌های دیگر همچون ناداستان، نمایش و فیلم هم پل بزند. روایت‌های داستانی از منظر او به این دلیل اهمیت بیشتری دارند که گزارشی خیالی از داستانی هستند که در جهانی خیالی می‌گذرد. داستانی که اگرچه می‌تواند به مردم، مکان‌ها و رویدادهای واقعی ارجاع دهد اما نمی‌تواند به عنوان مدرکی برای آن‌چه در جهان واقع رخ داده در نظر گرفته شود.

آوا و یا صدای متن هم از منظر مانفرد یان بسیار مهم در نظر گرفته شده و آغازی است بر بحث‌های جدی‌تر حوزه‌ی روایت. همین‌جاست که نام ژرار ژنت به میان می‌آید و این پرسش معروف او درباره‌ی متن مطرح می‌شود: «چه کسی سخن می‌گوید؟» پرسشی که بناست میان راوی و نویسنده فاصله بگذارد. رمان «ناطور دشت» مثال خوبی است برای این مدعا. او هولدن کالفیلد را منطبق بر راوی می‌داند و صدای او را هم از متن بیرون می‌کشد. صدایی که می‌تواند آشکار و یا نهفته در متن باشد. آشکارگی و نهفتگی هم تعابیری است که نویسنده از چتمن وام گرفته است. در ادامه با طرح مبحث کانونی‌سازی پرسش مهم دیگری طرح می‌شود: «چه کسی می‌بیند؟» و در پاسخ به همین پرسش است که مانفرد یان کانونی‌سازی را تعریف می‌کند و جایگاه کانونی‌ساز را مشخص می‌کند. اصطلاح روای ناظر مبحث دیگر مرتبط با این زمینه است. نوعی از راوی که در آن بازتابنده و کانونی‌ساز درون متن، کاملا نهان است و برای نمونه از کتاب «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند» همینگوی نمونه متنی آورده شده است. وقتی از صدا و یا آوای راوی صحبت به میان می‌آید شکی نیست که پای باختین هم به عنوان نظریه‌پرداز این حوزه به میان می‌آید. مانفرد یان بحث چند صدایی (پلی فونی) را برای یافتن مجموعه‌ای از آواهای مولف، راوی و شخصیت به کار می‌برد و در همین راستا از مبحث کرونوتوپ برای تعریف زمان/فضا استفاده می‌کند. او همین‌طور در مبحث تحلیل زمان به سه پرسش اساسی «کِی؟ چه مدت؟ و چند وقت به چند وقت؟» پاسخ می‌دهد و در این زمینه از نظریات مایکل تولان بهره برده است.

در این کتاب میان داستان (آن‌چه روایت می‌شود) و گفتمان (چگونه روایت می‌شود) هم تمایزی در نظر گرفته شده است. گفتمان غیر مستقیم آزاد شگردی است برای ارائه‌ی گفتار، اندیشه و اطلاعات داستانی و مانفرد یان در این‌جا نظریه‌ی زبان‌شناس سوییسی فردینان دو سوسور را مطرح می‌کند. این‌که هر نشانه‌ای شامل یک دال و یک مدلول است، یک صورت و یک معنا. در هر متن روایی (که نشانه‌ای پیچیده است) دال را می‌توان یک گفتمان فرض کرد و همین‌طور مدلول را داستان در نظر گرفت. بر همین اساس هم به دو شکل می‌توان به مطالعه‌ی روایت پرداخت: روایت‌شناسی گفتمان و روایت شناسی داستان. مانفرد یان در این کتاب و لابه‌لای طرح همه‌ی این نظریه‌ها، نمونه‌هایی از رمان‌های شاخص را هم می‌گنجاند و اغلب به شکل کارگاهی و عبارت به عبارت، تحلیل روایت‌شناسانه از آن‌ها ارائه می‌دهد. او گاه ساختار پیچیده‌ی نظریه‌ها را با رسم الگوی جعبه‌های چینی، ساده‌سازی و رفع ابهام می‌کند و رابطه‌ی میان راوی و نویسنده و مخاطب را نشان می‌دهد و گاه با اشکال دیگری هم‌چون الگوی مثلثی فرایتاگ و یا الگوی مربعی برمون، نظام تغییرات قصه را نمایش می‌دهد. مانفرد یان انتهای هر فصل را با پرسش‌ها، نکته‌ها و تمرین‌هایی همراه کرده و مخاطب را هم به مشارکت با متن‌اش فراخوانده است. کتاب را می‌توان عصاره‌ای از نظریه‌های روایت در نظر گرفت. نظریه‌هایی که معادل‌های فارسی متناسبی برای همه‌ی اصطلاحات فنی‌شان در متن حضور دارد و انتهای کتاب هم به واژه‌نامه‌ای دوزبانه آراسته شده است.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

یوسا چگونه از شما «انسان متعهد» می‌سازد؟

$
0
0
ماریو بارگاس یوسا_روزنامه آرمان_رضا فکری

یوسا چگونه از شما «انسان متعهد» می‌سازد؟

ماریو بارگاس یوسا را باید مهم‌ترین نویسنده‌ی زنده‌ی آمریکای لاتین دانست. نویسنده‌ای که نامش همواره در کنار غول‌هایی چون اوکتاویو پاز، خولیو کورتاسار، خورخه لوئیس بورخس، کارلوس فوئنتس و گابریل گارسیا مارکز می‌آید. نویسنده‌ای چندوجهی که در هشتادودو سالگی‌اش هم‌چنان به حوزه‌های تفکر مسلط است و هنوز هم شاخک‌های روشنفکری‌اش به اتفاق‌های روز جهان حساس‌اند. یادداشت‌هایی که او در روزنامه‌ی اسپانیایی زبان «ال پائیس» می‌نویسد، نامش را به عنوان یک منتقد صریح و بی‌پرده در اذهان اجتماعی ثبت کرده است. او پیش‌ترها، هم‌چون اغلب نویسندگان چپ آمریکای لاتین با حکومت کوبا رابطه‌ی خوبی داشت اما خفقان فراگیر کوبای کاسترو را تاب نیاورد و از در ضدیت با فیدل برآمد و به نوعی رابطه‌اش را با مارکز بر سر همین ماجرا معلق کرد و اتفاق‌های ناخوش‌آیند نمایشگاه کتاب بوگوتا رقم خورد. او مارکز را نویسنده‌ای روشنفکر نمی‌دانست و همراهی‌اش را با دیکتاتوری کوبا نمی‌پسندید، هرچند که به مهارت‌های قصه‌نویسی‌اش به خصوص در «صد سال تنهایی» ایمان داشت.

یوسا نویسنده‌ای است مسلط بر تاريخ معاصر كشورهاي آمريكاي لاتين و همین‌طور منتقد نوع رابطه‌ی از بالا به پایین ايالات متحده با این کشورها است. نویسنده‌ای است به شدت درگیر امور سیاسی به شکلی که در دهه‌ی نود میلادی، نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری پرو هم شده است. هرچند که در آن شکست خورد و چند سالی بعد به تابعیت اسپانیا در آمد. تسلط او بر مفاهيم سياسي و روابط قدرت حاکم بر دنيا و استفاده‌اش از دانش سياسي و تاريخي و درآميختن همه‌ی این‌ها با مايه‌هاي داستاني، معجونی پدید آورده است که حاصلش رمان‌های ماکسیمال و پرحجم و با کاراکترهای متعدد داستانی است. اتفاق‌های واقعی زندگی شخصی‌اش هم گاه در رمان‌هایش نمود دارد. برای نمونه او در رمان «عصر قهرمان» با تکیه بر تجربیات دوساله‌اش در آکادمی نظامی لئونسیو پرادو داستانش را پیش می‌برد. رمانی که خشم افسران این آکادمی را هم برانگیخت تا جایی که هزار نسخه از آن را در فضاهای عمومی آتش زدند یا رمان «عمه خولیا و میرزابنویس» را بر مبنای ازدواج اولش نوشته است و همین‌طور رمان بسیار مهم «گفتگو در کاتدرال» را با تکیه بر تجربیات زندگی‌اش در اولین سال‌های تحصیل در دانشگاه ملی سن مارکوس لیما نوشته است. رمانی که در آن عمق فساد فراگیر دهه‌ی پنجاه میلادی کشورش را در دوره‌ی مانوئل اودریا رئیس جمهور و دیکتاتور پرو نمایش می‌دهد و برهه‌ای مهم از تاریخ پرو را وامی‌کاود که در آن نظامیان همه‌ی عرصه‌ی سیاست و اقتصاد را قبضه کرده‌اند. حکومت‌های دیکتاتوری همواره زیر تیغ نگاه یوسا بوده‌اند و او همواره ساختار قدرت نظامیان را زیر سوال برده و مبارزه‌های فردی و جمعی را برای دست یافتن به آزادی ستوده است. رمان «سور بز» در چنین مسیری و با درون‌کاوی ساختار حکومت رافائل لئونیداس تروخیو، دیکتاتور جمهوری دومینیکن نوشته شده است. یا رمان «مرگ در آند» که در آن هم دولت و هم مخالفان مسلح در ترویج خشونت مقصر دانسته شده‌اند و رقابت‌شان بر سر قدرت به شدت تقبیح شده است. درواقع اگرچه او در مسیر پرداختن به امر تاریخی، واقعیت‌های رسمیِ تاریخ را با تجربیات شخصی و البته تخیل روی هم می‌ریزد اما این موضوع را هم از نظر دور نمی‌دارد که او کتابی تاریخی نمی‌نویسد. بر این مبنا این وجوه دراماتیک اثر است که نویسنده را در فضاهای خالی، شفاهی و غیرمکتوب تاریخ پیش می‌برد و مطلقا ماهیت واقعیت‌های تاریخی تحریف و یا حتی اغراق نمی‌شود.

یوسا چندین دهه است که صدای رسای ادبیات آمریکای لاتین است و رئالیسم رمان‌هایش را هم البته به جادو نیالوده است. نویسنده‌ای که آگاهانه و از سر تفکر می‌نویسد و خودآگاهِ آبدیده و قدرتمندی دارد و اگر از سیاست هم می‌نویسد از اصول بدیع روایت‌پردازی غافل نمی‌شود. او اصول داستان‌پردازی و روایت را در آثار غیر داستانی‌اش هم لحاظ می‌کند. «عیش مدام» کتابی است که یوسا در آن از شخصیت و زندگی گوستاو فلوبر و دیدگاه‏‌های ادبی و اجتماعی‌اش نوشته و همین‌طور تحلیل جامعی از اثر جاودانه‌اش مادام بواری به دست داده است. او در مسیر نوشتن کتاب، عینیت‌های محض را با خلاقیت در هم می‌آمیزد و درک مخاطب را از مفاهیم ساده‌تر می‌کند. یوسا نویسنده‌ای است که تا همین امروز هم ادبیات متعهد را می‌ستاید و نویسنده را در قامت روشنفکری می‌بیند که باید از زخم‌ها بگوید و دشمن ذاتی دیکتاتوری باقی بماند.

این یادداشت در روزنامه آرمان پنج‌شنبه 15آذر97 به نشر رسیده است.

برنارد مالامود؛ زیر پوست شهر

$
0
0

برنارد مالامود_روزنامه آرمان_رضا فکری

برنارد مالامود؛ زیر پوست شهر

برنارد مالامود را باید از دسته‌ی نویسندگان یهودی آمریکایی نیمه دوم قرن بیستم دانست و منتسب به گروهی که بسیار درگیرتر از سایر نویسندگان هم‌نسل‌شان به مسئله‌های اجتماعی جامعه‌ی آمریکا پرداخته‌اند. نویسندگانی که با شاخک‌های تیزشان مدام به اوضاع و احوال شهر محل زیست‌شان سرک کشیده‌اند و فضاهای شهری را ترسیم کرده‌اند که مهاجرهایش را پس از سال‌ها سکونت هنوز غریبه می‌شمارد. نویسندگانی که با مراجعه‌ی مستمر به زیر پوست همین شهر از مشکلات اجتماعی زمانه‌ی خود نوشته‌اند و به مسئله‌هایی هم‌چون روابط اجتماعی، تعارض میان نسل‌ها، بحران هویت، عشق، خیانت و مسائلی از این دست پرداخته‌اند. نویسندگانی که به لحاظ قومیت‌شان همواره درگیر بی‌عدالتی‌های اجتماعی بوده‌اند و یا دست کم خود را در چنین وضعیت‌های تنگی تحلیل کرده‌اند. افرادی که رابطه‌شان با دیگر شهروندان جامعه، به شکل اقلیت/ اکثریت تنظیم شده و بار این تحقیر را سال‌ها با خود حمل کرده‌اند. داستان‌های برنارد مالامود را هم نباید خارج از این قاب‌بندی در نظر گرفت. نویسنده‌ای که برنده‌ی جایزه ملی کتاب آمریکا، پولیتزر و او. هنری است و هم‌چون فیلیپ راث و سال بلو و دیگر نویسنده‌های یهودی هم‌دوره‌اش، به دنبال ارائه‌ی تصویری دقیق و واقعی از این جامعه‌ ‌است. تصویری از زندگی دشوار اقلیت ساکن در بروکلین نیویورک، جایی که مالامود در آن به دنیا آمده و با دشواری‌های زیستن در یک خانواده‌ی یهودی آشنا شده است. نویسنده‌ای که بر همین مبنا از نژاد، طبقه، فرهنگ، مذهب و از همه‌ی حوزه‌های واقع‌گرای اجتماعی می‌نویسد.

داستان‌های کوتاه مالامود هم‌چون رمان‌هایش بسیار موفق‌اند و او را در کوتاه‌نویسی می‌توان وامدار چخوف دانست. داستان‌هایی که نتیجه‌ی ارتباط تنگاتنگ و موثر او با لایه‌های زیرین طبقات اجتماعی است و او را به عنوان یکی از ارزشمندترین نویسندگان داستان کوتاه جهان شناسانده است. زیبایی‌شناسی پیچیده‌ی آثار او فلانری اوکانر را هم به تحسین وا داشت به طوری که او را در نوشتن داستان کوتاه از خودش هم بهتر می‌دانست. داستان‌هایی که همه‌ی نگرانی‌های اجتماعی و فرهنگی را در لایه‌هایی از طنز کلامی می‌پیچد و بسیار ساده و سرراست، پیچیده‌ترین اخلاقیات انسانی را وامی‌کاود. داستان‌هایی که مملو از شخصیت‌ها، سنت‌ها و آیین‌های یهودی‌اند، داستان‌هایی که به این واسطه دارای امضای مخصوص او هستند. مثل داستانی از مجموعه‌ی «چلیک معجزه» که در آن زندگی خانواده‌ای یهودی و مهاجر اروپایی را زیر ذره‌بین می‌گیرد. مهاجری لهستانی که فروشگاه خودش را در نیویورک دارد. پدری سنتی که نگران آینده‌ی دختر نوزده ساله‌اش است و او را به تحصیل تشویق می‌کند و پسری را هم برای ازدواج با او در نظر گرفته است. دختر اما به جای تحصیل، به دنبال یافتن شغلی می‌رود تا به استقلال و هویت شخصی و خودساخته‌اش برسد.

برنارد مالامود رنج‌های انسانی و چالش‌های دشوار انسان بودن را به خصوص در جامعه‌ی یهودیان مقیم آمریکا به خوبی مطرح می‌کند و نشان می‌دهد که آن‌ها تا چه اندازه در جهان تنها هستند. در داستان‌های او همه‌ی کسانی که رنج می‌کشند یهودی هستند. درد و رنجی که از تغییرات اقتصادی، سیاسی و یا بی‌عدالتی‌های اجتماعی به وجود می‌آید و از طریق اصلاحات اجتماعی و یا تغییرات سیاسی رفع نمی‌شود. آن‌ها گیر افتاده در کنج‌اند و در میانه‌ی انتخاب‌های اخلاقی و موقعیت‌های غیر قابل درک دست و پا می‌زنند. این شخصیت‌ها از هیچ مسیری به رستگاری نمی‌رسند و تنها کاری که شاید از دست‌شان برمی‌آید این است که با تجربه‌ی عشق و فداکاری از سوی سایر افراد این جامعه، کمی خودشان را تسکین بدهند. داستان‌های او اگرچه با زخم‌های کهنه‌ای که نسل به نسل امتداد یافته، سر و کار دارند اما هیچ‌گاه با بیانیه‌های اخلاقی و شعار به پایان نمی‌رسند و هیچ حکمی صادر نمی‌شود. مالامود در داستان‌نویسی‌اش هرگز فراموش نمی‌کند که یک یهودی آمریکایی است و در واقع این وجه جدایی‌ناپذیر شخصیت‌های داستانش هم هست. شاید اوج این نگاه را بتوان در داستان «پرنده‌ی سیاه» او مشاهده کرد. پرنده‌ای سیاه‌رنگ، هراسان، خسته، کثیف و گرسنه که از پنجره‌ای باز وارد خانه‌ای می‌شود و روی میز غذاخوری می‌نشیند. او مقصدی نامعلوم دارد و به شمال یا جنوب و یا هر کجا که کسی لطفی در حقش بکند، می‌رود. پرنده‌ای که یهودی است و به زبان عبری حرف می‌زند و اغلب شمرده و با احساسِ قلبی دعا می‌خواند. او نه کلاه دارد و نه بازوبند چرا که از تندروهای قوم نیست و از پرنده‌های ضدیهود (که در داستان از آن‌ها با اسامی عقاب، کرکس و شاهین نام برده شده)، می‌گریزد. او از این خانواده کمی مهربانی، پره‌ای گوشت بره و یا تکه‌ای ماهی طلب می‌کند، به تحقیرهای مداومی که پدر خانواده در حق او روا می‌دارد اهمیتی نمی‌دهد و در نهایت پرنده‌ای که قرار است تنها شبی را در آن خانه بگذراند، ماندگار می‌شود.

این یادداشت در روزنامه آرمان سه‌شنبه 27آذر97 به نشر رسیده است.

ساختار به مثابه معنا

$
0
0
لیلا صادقی_رمان_آ_روزنامه آرمان_رضا فکری

یادداشتی درباره رمان «آ» نوشته لیلا صادقی

ساختار به مثابه معنا

نوشتن داستان به شیوه‌ تجربه‌گرا به نوعی شناکردن در خلاف مسیر معمول داستان‌نویسی است و ریسک‌های قابل توجهی را هم سربار متن می‌کند. رمان‌هایی که به این سیاق نوشته می‌شوند اغلب با توصیف عینی وقایع سروکار چندانی ندارند و از هم‌گسیخته و مخاطب‌گریزند. لیلا صادقی هم در داستان بلند «آ» شیوه‌ای از همین نوع داستان‌پردازی را ارائه می‌دهد که در آن حضور متن‌های غیرداستانی برجسته است. او با درهم‌آمیختن فرهنگ لغت و فضای داستان، به نوعی مخاطب را با تفسیرهایی چندوجهی و پراکنده روبه‌رو می‌کند. درواقع او متن داستانی‌اش را از طریق ارجاع‌دادن به دیگر متن‌ها، وسعت می‌دهد. کتاب با مقدمه‌ای و پس از آن با تصویری از «آ»های چیده‌شده در کنار هم آغاز می‌شود. «آ» حرفی است که با معانی بسیاری در کتاب به کار گرفته شده است. حریت، آزادی، ماهی آزاد یا کرم ابریشم و اساسا حرفی است که واجد همه‌ معانی و معادل همه‌ ساختمان‌ها، میدان‌ها و آدم‌های درون داستان است. «آ» فردی است که از پل خودش را به پایین پرت می‌کند، فراوان‌ترین ماده‌ مرکب روی زمین است، ابریشمی است که قبل از پروانه‌شدن و اوج‌گرفتن تصمیم به سقوط می‌گیرد. علامت مَد حرف «آ» همان سکو و لبه‌ پرتگاهی است که می‌توان از آن به پایین پرید و خلاصه «آ» حرف مشترک همه‌ی آدم‌ها است. «آ» هم شخصیت اصلی داستان است و هم گاهی در فرع قرار می‌گیرد. همه‌ اجزای داستان مدخلی از حرف «آ» هستند، در جوار میدانی به نام «آ» که حوادث داستان دور آن رخ می‌دهد.

متن در همین حال‌وهواها است که وضعیتی شعرگونه و استعاری پیدا می‌کند و دارای ریتم می‌شود. درواقع نویسنده با این ترفند یک‌جور فاصله‌گذاری برای مخاطب ایجاد می‌کند. راوی این بخش‌ها خود را از راوی داستان منفک می‌کند و خودِ فرهنگ لغت (با آن چیدمان خاصش) روایت را پیش می‌برد. سجع کلامی و تقطیع‌کردن جمله‌ها و در کل صنایع ادبی‌ای همچون جناس، یک وجه بصری هم به واژه‌ها داده است و البته تشابه و تضاد معنایی هم در متن ایجاد کرده است. از این تضاد در سطح شخصیت‌پردازی داستان نیز بهره‌ بسیار گرفته شده است. شخصیت‌ها در یک سطح به شکل نماد نگریسته می‌شوند و عمدتا بر نقش اجتماعی خودشان منطبق هستند. مثل زن مددکار، مرد راننده، مردی که سیگار بیرون می‌اندازد، مرد موتوری، کودک جوراب‌فروش و مامورهای پلیس و فروشنده‌های مغازه که از مرز سمبل فراتر نمی‌روند. با گسترش اولیه‌ داستان اما شخصیت‌ها دارای بعد می‌شوند و پیشینه‌ اجتماعی مفصلی برایشان در نظر گرفته می‌شود. مثل زن بارداری که جنینی در شکم دارد و اگر سقطش نکند مادر را هم با خودش فرومی‌برد. از شخصیت عکاس طبیعت هم گذشته‌ مفصلی ارائه می‌شود، از مصائب پانزده سالگی‌اش بسیار گفته می‌شود و ظرایف شخصیتی‌اش عیان می‌شود. همین‌طور هفت‌سالگی شخصیت «ابریشم» هم با جزئیات تصویر می‌شود. از قاشق داغی که بابت ساده‌ترین خطاها روی دستش گذاشته‌اند، تا شرح شخصیتی که در تعیین وضعیت جنسی‌اش درمانده است. شخصیتی که از کودکی شیفته‌ آرایش زنانه بوده و اطرافیانی که هیچ‌گاه زنِ درونش را برنتابیده‌اند و پدری که او را به زور تا پای دامادی می‌برد. به هیچ دختری متمایل نیست و با جامعه‌ای درگیر است که جنسیت دیگری را نمی‌پذیرد. اینها مواردی هستند که در آن شخصیت‌ها به شیوه‌ای کاملا فرویدی زیر ذره‌بین قرار گرفته‌اند و نقب‌های عمیقی به روان گذشته‌شان زده شده است.

در کنار همه‌ این‌ها ردی از نقدهای اجتماعی هم در کتاب می‌توان یافت و میدان مرکزی داستان و اتفاقاتی که در محوریت آن می‌افتد، نقش مهمی در نمایش این وضعیت نابسامان ایفا می‌کند. نمونه‌هایی همچون خواهر و برادر فال‌فروشی که جنس‌هایشان تخریب می‌شود یا نمایش دختری که قرار است خودش را از بالای ساختمان به پایین پرت کند و یا فردی که از جنازه‌ متلاشی‌شده (برای پخش در برنامه‌ای ماهواره‌ای)، فیلم می‌گیرد و یا زنی که در شلوغی‌های صحنه‌ تماشای خودکشی، لوازم آرایشی می‌فروشد. همه‌ اینها نمایشی است از بی‌تفاوتی مردمی که از مکان خودکشی به عنوان فضایی برای پیک‌نیک استفاده می‌کنند. داستان «آ» چارچوب‌های تعریف‌شده‌ پیشین را با ساختار متفاوتش می‌شکند. داستانی که در آن ساختار به مثابه محتوا عمل می‌کند. درواقع معنا چنان در پستوی ساختار پنهان شده که برای مخاطب بسیار دیریاب به نظر می‌رسد. محتوایی که اگر به سادگی در دسترس باشد، چندان ماندگار نخواهد بود. مخاطب در این داستان با جهانی درهم‌تنیده و با تاویل‌های بسیار روبه‌رو می‌شود و اگر بخواهد تنها با تکیه بر قصه به زیرلایه‌های معنایی آن دست بیابد، راه به جایی نخواهد برد.

این یادداشت در روزنامه آرمان یکشنبه 2دی97 به نشر رسیده است.


حماقت‌های رئیس جمهور عوام‌فریب!

$
0
0
رئیس_جمهور_ما،_فیلیپ_راث_رضا_فکری

فیلیپ راث، نویسنده‌ی معاصر آمریکایی را در ایران و جهان بیشتر به عنوان رمان‌نویس و طنزپرداز سیاسی می‌شناسند. راث در رئیس‌جمهور ما با تیزبینی و نکته‌سنجی، شاه‌بیتی از میان سخنرانی‌های نیکسون بیرون می‌کشد و آن را همچون کلافی پیچیده و سردرگم می‌پروراند و شاخ و برگ می‌دهد

«رئیس‌جمهور ما»

نویسنده: فیلیپ راث

مترجم: افشین رضاپور

ناشر:  ققنوس، چاپ اول  1397

182 صفحه، 12000 تومان

 

****

 

«چون من هیچ‌گونه بی‌عدالتی را در هیچ دوره‌ای از حیات ملی‌مان تحمل نمی‌کنم. چون جامعه ما فقط برای ثروتمندان و نورچشمی‌ها ساخته نشده و اکثریت فاقد قدرت نیز در آن حقی دارند. شما خودتان خیلی خوب می‌دانید که این روزها چقدر درباره قدرت سیاهان، قدرت زنان یا قدرت این و آن حرف می‌زنند. اما پس قدرت آن‌ها که به دنیا نیامده‌اند چه می‌شود؟ آیا چون نطفه هستند، هیچ حق و حقوقی ندارند؟ من فکر می‌کنم که دارند و می‌خواهم برای حقوق‌شان مبارزه کنم.»

فیلیپ راث، نویسنده‌ی معاصر آمریکایی را در ایران و جهان بیشتر به عنوان رمان‌نویس و طنزپرداز سیاسی می‌شناسند. راث در رئیس‌جمهور ما با تیزبینی و نکته‌سنجی، شاه‌بیتی از میان سخنرانی‌های نیکسون بیرون می‌کشد و آن را همچون کلافی پیچیده و سردرگم می‌پروراند و شاخ و برگ می‌دهد. ماجراهای مختلف کتاب حول شخصیت «دیکسون» که شبیه‌سازی‌شده‌ی شخصیت نیکسون است و معمولا با عنوان «دغل» از آن یاد می‌شود، اتفاق می‌افتند.

نویسنده در بیان نظرات انتقادی‌اش از دولت و سیستم حکومتی ایالات متحده در حالت عام و سیاست‌های جنگ‌طلبانه و در عین حال اظهار نظرهای عوامانه و فریبکارانه‌ی نیکسون به صورت خاص، ابایی ندارد که از چهارچوب طنز خارج شود و نظرات و انتقادات سیاسی- اجتماعی‌اش را با ابزارهایی دیگر بیان کند. در واقع شاید بی‌راه نباشد که بگوییم فیلیپ راث در بستری از هزل تیز و هجو خشن و هر جا که مجالی دست دهد با چاشنی طنز، به بیان نظرات و جهت‌گیری‌های شخصی‌اش در برابر سیاست‌های داخلی و خارجی ایالات متحده می‌پردازد. البته باید در نظر داشت که معنای طنز و حتی شوخی، در فرایند ترجمه خواه ناخواه دچار تغییر، کاهش یا افزایش بار معنایی می‌شود و شاید همین عامل درون‌زبانی، دلیل غربت محتوای طنزآلود این اثر راث برای خواننده‌ی فارسی‌زبان باشد. عامل دیگری که اثر مورد بحث را از دایره‌‌ی رمان‌های ساده و همه فهم سایر نویسندگان معاصر آمریکایی (حداقل برای خواننده‌ی فارسی‌زبان) خارج می‌کند، درون‌مایه‌ی به شدت بومی کتاب است. در واقع خواننده برای به دست آوردن درکی هرچند محدود و سطحی از این اثر به مطالعه‌ای خارج و فراتر از سطح کتاب نیاز دارد تا بافتی که متن درون آن شکل گرفته است، روشن و ملموس شود. به بیانی دیگر داشتن سطحی از آشنایی با تاریخ معاصر ایالات متحده، سیاست داخلی و خارجی این کشور و سیاست‌های جنگ‌طلبانه‌ی نیکسون در ارتباط با جنگ ویتنام لازم می‌نماید. به علاوه داشتن میزانی از آگاهی نسبت به شرایط اجتماعی این کشور، نارضایتی و جهت‌گیری کاملاً متضاد مردم در مورد جنگ ویتنام و به طور کلی جنگ‌افروزی‌های آمریکا در خارج از مرزهای این کشور که معمولاً منجر به کشته و مجروح شدن تعداد زیادی از نیروهای خودی نیز می‌شده است، هم ضروری است. اطلاع از نوع سیاست‌های مذهبی‌گرایانه و آمیخته با روشن‌فکری سطحی رئیس‌جمهور وقت که بیشتر در راستای عوام‌فریبی بوده است تا روشنگری و آگاهی‌بخشی به مردم، همه و همه اطلاعاتی هستند که بدون از پیش داشتن‌شان خواندن این اثر فیلیپ راس تقریباً دشوار، غیر‌قابل درک خواهد شد. در واقع شاید این اثر در راستای پژوهش‌های جامعه‌شناسانه و بررسی انعکاس سیاست‌های دولت بر ملت یا تاریخ‌پژوهی دوره‌ی معاصر آمریکا، از منابع نسبتاً خوب به حساب آید اما برای خواننده‌ی غیر آمریکایی کتاب‌خوان اما ناآشنا با مسائل مذکور، چندان قابل درک و به تبع آن قابل استفاده، نخواهد بود. به عنوان مثال می‌توان به بند زیر از متن کتاب اشاره کرد:

«دغل: بگذارید این طور بگویم: من برای فرماندار ’جرج افراطی آلبامایی‘ بیشترین میزان احترام را قایلم. مثل همان احترامی که برای سناتور ’هوبرت توخالی‘ قایلم. آن‌ها هر دو مردان کارآمدی هستند و مطمئنم با اعتقاد راسخ از راست تندرو و چپ افراطی جانبداری می‌کنند. اما راستش من تا به حال از هیچ‌ یک از این آقایان نشنیده‌ام که، با همه‌ی تندروی‌های‌شان، صدای‌شان را به طرفداری از نازادگان ــاین محروم‌ترین گروه آمریکایی‌ــ بلند کنند. در نتیجه بی‌دلیل نبود که می‌گفتم با فرارسیدن انتخابات، نطفه‌ها و جنین‌های این کشور به یاد خواهند آورد چه کسی برای آن‌ها تلاش کرد و که بود که عامه‌پسندترین و باب روزترین دیدگاه‌ها را تبلیغ کرد. و به یاد خواهند داشت چه کسی، در میانه یک جنگ خارجی و یک بحران نژادی داخلی، خود را وقف کرد تا از این کشور مکان مناسبی برای زندگی افتخارآمیز نازادگان بسازد.»

به لحاظ فرمی نیز نویسنده در بیان نظرات انتقادی‌اش از پاره‌ماجراهایی استفاده می‌کند که تنها بند اتصالشان، شخصیت ثابت مرکزی و حماقت‌هایش است. هرچند که گهگاهی اطرافیانی تکرار‌شونده نیز او را همراهی می‌کنند. به نظر می‌رسد که نامیدن این اثر به عنوان رمان، با تعاریف مرسوم همخوانی ندارد اما عجیب این جاست که در تمام منابع بررسی شده، این اثر را رمان خطاب می‌کنند. اگر اثر فوق را به عنوان رمان بپذیریم، شاید خواننده با اثری متفاوت روبه‌رو شده و اساساً نباید انتظار مواجهه با داستان، ماجرا یا روایتی یکپارچه را داشته باشد.

«رئیس‌جمهور ما» با ترجمه افشین رضاپور سالها پیش توسط نشر آنا منتشر شده بود که چندان در بازار کتاب دیده نشد، چاپ تازه این کتاب توسط نشر ققنوس فرصتی است برای علاقمندان فیلیپ راث تا خواننده روایتی سیاسی و متفاوت از این نویسنده باشند. جا دارد اشاره شود که نام اصلی کتاب، Our gang, starring Tricky and his friends است که ترجمه‌ی فارسی نام کوتاه آن می‌توانست، «گروه ما» یا «دار و دسته‌ی ما» باشد. اما عنوان جذاب تر نام رئیس جمهور ما برای ترجمه‌ی فارسی آن انتخاب شده است.

عناوین فصول مختلف کتاب به قرار زیر است:

دغل شهروند مسئله‌دار را آرام می‌کند، دغل کنفرانس مطبوعاتی برگزار می‌کند، دغل بحران دیگری دارد؛ یا نشست آموزشی فنون مسابقه، دغل برای ملت نطق می‌کند؛ خطابه‌ی مشهور «فسادی به حکومت دانمارک رخنه کرده است» ، ترور دغل، مداحی بالای سر کیسه؛ پخش مستقیم سخنان عالیجناب بیلی کیکی از تلویزیون سراسری، مبارزه‌ی انتخاباتی برای بازگشت به قدرت؛ یا دغل در جهنم.

«رئیس جمهور ما» می تواند کتاب مطلوبی برای علاقمندان روایت های انتقادیِ سیاسی باشد که از مایه های طنز آمیز برخوردارند، بخصوص اگر با رخدادهای تاریخ معاصر آمریکا آشنایی داشته باشند.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

جایی برای مردن

$
0
0

هری مولیش؛ خوانشی از داستان کوتاه «اتاق» رضا فکری

جایی برای مردن

خوانش داستان کوتاه «اتاق» نوشته هری مولیش

هلند را عمدتا با نقاشان برجسته‌اش می‌شناسند تا با نخبه‌های ادبی‌اش و به مراتب نام هنرمندانی چون رامبرانت، ورمیر و ون‌گوگ به گوش مخاطب آشناتر است تا رمان‌نویسی همچون هری مولیش. نویسنده‌ای که در مطبوعات هلند و همین‌طور نزد عامه‌ مردم بسیار محبوب است و کتاب‌هایش همواره در لیست پرفروش‌ها جا داشته است. نویسنده‌ای که نوجوانی‌اش را در آتش جنگ دوم جهانی گذرانده و همواره ردی از دهشت جنگ را هم می‌توان در آثار داستانی‌اش پی گرفت. داستان‌هایی که گاه مخاطب را درگیر رمزگشایی از کدها، نمادها و همین‌طور ردیابی سرنخ‌ها می‌کنند؛ چراکه هری مولیش در آنها از مصالحی بسیار ساده بهره می‌گیرد تا جهان پیچیده‌اش را بیافریند.داستان کوتاه «اتاق» هم به‌نوعی در حواشی همین صحنه‌پردازی‌های ساده و البته نمادین طرح می‌شود. خانه‌ای سر راه جوانی قرار می‌گیرد. خانه‌ای که تنها برای او خاص است، اما دیگران آن را معمولی و شبیه هزاران خانه‌ دیگر می‌بینند. خانه‌ای که مشرف به خیابان است و دو پنجره دارد؛ یکی باز و دیگری بسته. پنجره‌ بسته همواه با پرده‌ مات و سفیدرنگ و ضخیمی پوشیده است اما از پنجره‌ باز، کتابخانه بزرگی دیده می‌شود و شب‌ها نوری ملایم و صورتی‌رنگ از آن بیرون می‌زند و صدای پیانوی مسحورکننده‌اش گوش را می‌نوازد. او پس از چهل سال دوباره به همین خانه برمی‌گردد و به طور اتفاقی آن را اجاره می‌کند و حالا و پس از تجربه‌ای چهل‌ساله وارد خانه‌ای می‌شود که بوی مرگ و نسیان می‌دهد. خانه‌ای که اگرچه ابهت پیشین را ندارد اما هنوز هم رازآلوده و خاص است. او به نوعی مجبور به سکونت در این خانه است و پس از استقرار اوست که بیماری مهلکی در برش ‌می‌گیرد. مرضی که بی‌شک از آن جان سالم به‌در نخواهد برد. این خانه درواقع محلی است برای آرام‌گرفتن او و مرگش.

این داستان را مولیش در هجده‌سالگی و اندک‌زمانی پس از پایان جنگ نوشته است. روزی از کنار خانه‌ای با پنجره‌های باز می‌گذرد که از اتاقش صدای پیانو می‌آید و دیوارهایی که با قفسه‌های کتاب پوشیده شده‌اند. همین صحنه است که داستان «اتاق» را به ذهنش می‌آورد. داستانی که در آن وضعیتی دوگانه مشهود است؛ پنجره‌ای باز و پنجره‌ای بسته که اشاره‌ای می‌تواند باشد به وضعیت پیچیده‌ خانواده‌اش در اوضاع و احوال جنگ جهانی دوم. پدر هری مولیش از طرف نازی‌ها مامور مصادره‌ اموال یهودی‌ها شده بود و پس از جنگ هم به جرم خیانت در آمستردام زندانی بود. اما مولیش، مادر و مادربزرگش به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شدند. پدرش با نفوذی که داشت، توانسته بود او و مادرش را فراری دهد و مادربزرگ البته در اتاق گاز جان باخته بود. درواقع در خانواده‌ او هم خائن وجود داشت و هم قربانی جنگ و او متصل به هر دو سر طیف بود. این همان تناقضی است که نمودش را به وضوح در آثار دیگرش هم می‌توان مشاهده کرد. برای نمونه مولیش در رمان «سوءقصد»، هم وضعیت کسانی را که در مقابل اشغالگری نازی‌ها در هلند مقاومت کرده‌اند به نمایش می‌کشد و هم موقعیت کسانی را که با نازی‌ها همکاری کرده‌اند، تصویر می‌کند. مولیش نویسنده‌ای است که از جنگ جان سالم به‌در برد، با مادری که قربانی جنگ بود و پدری که همکار متجاوزان بود. پنجره‌ای باز برای او که ملودی‌های شیرین از آن بیرون می‌زند و پنجره‌ای بسته که پرده‌ای ضخیم آن را سرتاسر پوشانده. پدری که اگرچه به عنوان یک مهاجم شناخته می‌شود اما از منظری دیگر خودش قربانی این وضعیت است. درواقع این ذات جنگ و تنگناهای بی‌شمار حاصل از آن است که هر انسانی را سردرگم می‌کند؛ طوری‌که نمی‌داند جایی که ایستاده جای درست تاریخ است یا نه؟

این یادداشت در روزنامه آرمان روز سه‌شنبه 11دی97 به نشر رسیده است.

http://www.armandaily.ir/fa/news/main/243801/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86

جان چیور؛ میانه خیر و شر

$
0
0
جان چیور_روزنامه آرمان_رضا فکری

 

جان چیور؛ میانه خیر و شر

جان چیور از برجسته‌ترین نویسندگان نسل دوم آمریکاست که اگرچه پنج رمان در کارنامه‌ی نوشتن‌اش دارد اما عمده‌ی شهرتش را از نوشتن داستان کوتاه به دست آورده است. داستان‌های کوتاهی که جایزه‌ی پولیتزر و جایزه‌ی ملی نویسندگان آمریکا را برایش به ارمغان آورد و او را جهانی کرد. نویسنده‌ای که سال‌ها در اتاق تنگ، کوچک و بدون پنجره‌ی کنار شوفاژخانه‌اش داستان می‌نوشت و یادداشت‌های روزانه‌ی ارزشمندی هم از او به جا مانده است. او در ابتدا هم‌چون دیگر کوتاه‌نویسان آمریکاییِ هم‌دوره‌اش (ریموند کارور و فلانری اوکانر) از همینگوی و چخوف تاثیر پذیرفت اما بعدها به سبک شخصی خودش دست پیدا کرد. نویسنده‌ای که سال‌ها در دانشگاه، نویسند‌گی خلاق و داستان‌نویسی تدریس کرده و برای نوشتن فیلم‌نامه هم از دید تهیه‌کنند‌گان هالیوود دور نبوده است. داستان‌های او اغلب در منهتن اتفاق می‌افتند و نوستالژی گذشته در آن‌ها بسیار مشهود است. داستان‌هایی که در بستری دوگانه روایت می‌شوند و در اغلب آن‌ها رویارویی میان نیروهای متضاد دیده می‌شود. ظاهر و باطنی که انگار سنخیتی با هم ندارند و این نقاب‌ها هستند که بیرونِ شخصیت‌ها را شاد و سرزنده نگه می‌دارند و درونِ فرو ریخته و متلاشی آن‌ها را می‌پوشانند. مثل شخصیت زن داستان «رادیوی بزرگ» که كت خز مي‌پوشد اما این کت طوري رنگ شده تا شبیه پوست سمور به نظر برسد.

 رد پای این دوگانگی را می‌توان در فرازهای مهم زندگی شخصی او هم مشاهده کرد. پدرش در ابتدا وضع مالی خوبی داشت و خانواده‌اش را در یک خانه‌ی ویکتوریایی بزرگ اسکان داده بود. بحران اقتصادی دهه‌ی سی آمریکا اما او را ورشکسته کرد و الکلی و به هم ریخته، سکان امور خانه را به مادر سپرد. تاثیر این اتفاق تا آن اندازه در زندگی چیور بزرگ است که رد پای پدر را در چند داستان او می‌توان یافت. داستان «اقیانوس» درباره‌ی مردی چهل‌وشش ساله، قوی‌بنیه، خوش‌پوش و مورد اعتماد است. او در شرکت دینافلکس کار می‌کند و اطلاعاتش درباره‌ی کالاها و محصولات تولیدی شرکت بیشتر از بقیه است. او بر همین مبنا تلاش بسیار می‌کند تا شرکتی که در آن مشغول به کار است، با شرکت میلتونیوم یکی شود. رئیس جدید اما او را بلافاصله پس از این ادغام بازنشسته می‌کند. اعتماد سالیان بسیارش از دست می‌رود و همه‌ی دوستانش این اتفاق را از چشم او می‌بینند. او حالا نه در شرکت و نه در دل همکاران سابقش جایی ندارد. از همین نقطه است که وحشت تمام وجود این مرد میان‌سال را در بر می‌گیرد. او اگرچه از این انفصال پول خوبی نصیبش شده اما دیگر جایی برای رفتن ندارد و از همین موضوع است که احساس تهی‌بودگی، خلاء و سراسیمگی می‌کند. بازنشستگی پیش از موعد، چیزهایی را متوجه او می‌کند که کار مداوم همه‌ی این سال‌ها و روزمرگی، مانع دیدنش می‌شدند.

 چیور نویسنده‌ای است که خصوصیت‌های رفتاری حومه‌نشینان شهرهای بزرگ آمریكا را هم به خوبی می‌شناسد و سیاهی‌های زندگی طبقه‌ی زیر متوسط را با جزئیات پُرشمار بیان می‌کند. مردمی که پس از جنگ دوم جهانی و در دهه‌های پنجاه، شصت و هفتاد به دنبال آرامش و آسایش بیشتر بودند و دلباخته‌ی ظواهر جامعه‌ی صنعتی‌شده‌ی پس از جنگ. او در این داستان‌ها طنزی سیاه را با لحنی نرم در هم می‌آمیزد و وضعیت‌هایی آیرونیک و تاثیرگذار خلق می‌کند. چیور در این داستان‌ها خود را در قامت یک ناظر اخلاق‌گرای سنتی در نظر می‌گیرد و از همین جایگاه هم شخصیت‌های داستانش را قضاوت می‌کند. در واقع او در میانه‌ی خیر و شر ایستاده و شخصیت‌هایی را خوب و بد می‌کند که اغلب تن به قضا داده‌اند. آن‌ها مهاجرینی مستقر در حومه‌‌اند و مشوش و بی‌آینده‌ و خالی از امید، از الطاف نیویورک، این مدرن‌ترین شهر آمریکا بی‌بهره‌اند. آن‌ها روز به روز بیشتر نادیده گرفته می‌شوند و تنها تلخ‌کامی نصیب‌شان می‌شود و در اوج شادی‌های این شهر هم درگیر کار شبانه‌روزی‌اند. صبح روز عید کریسمس برای شخصیت داستان «عید فقرا صفا ندارد» بسیار غم‌انگیز است. او باید صبح خیلی زود از خواب بیدار شود، جلیقه‎ی راه‌راه با دکمه‎های برنجی‌اش را بپوشد، دستمال گردن گره‌خورده به شکل پاپیون‌اش را مرتب کند و کت و شلواری که روی درزهایش نوار آبی روشن دوخته شده را به تن کند. او مجبور است همه‌ی این آداب را به جا بیاورد تا به عنوان یک آسانسورچی هم‌چنان شغلش محفوظ بماند. آدمِ تنهایی که عید برای او جز دردسرهای اضافی چیز دیگری ندارد و اساسا برای آدم‌هایی که حومه‌نشینی کابوس بزرگ زندگی‌شان است، صبح روز کریسمس جز ملال و رنج چه می‌تواند داشته باشد؟

این یادداشت در روزنامه آرمان روز یکشنبه 16دی97 به نشر رسیده است.

 

گفت‌وگو با کرم‌رضا تاج‌مهر درباره‌ی مجموعه داستان «ریشه‌های غریبه»

$
0
0
بهترین نقطه برای شروع داستان، نزدیک‌ترین نقطه به پایان آن است
KaramReza_TajMehr_2
گفت‌وگو با کرم‌رضا تاج‌مهر درباره‌ی مجموعه داستان «ریشه‌های غریبه»

رضا فکری: مرگ و غربت و تنهایی از مضامین برجسته‌ی داستان‌های «ریشه‌های غریبه» است که اغلب در مکان‌های ناشناخته و بومی روایت می‌شوند. نویسنده با شیوه‌ای خاص خود، پایان داستانش را در همان چند خط اول برای مخاطب بازگو می‌کند و پس از آن است که روایت در مسیر دلایل وقوع مرگی شکل می‌گیرد که به طور معمول یک راوی مرده شرح آن را بر عهده دارد. این راوی البته از خودِ مرگ به سرعت می‌گذرد و ماجراهای پشتِ واقعه را وزن بیشتری می‌دهد. در واقع مرگ بهانه‌ای برای روایت است و راوی‌های این داستان‌ها آن را به عنوان بدیهی‌ترین قانون طبیعت پذیرفته‌اند. گاه حضور غریبه‌ای نظم پیشین زندگی را از بین می‌برد و در این میان داستانی آفریده می‌شود. غریبه‌ای که گاه سر و شکلی باستانی دارد و گاه بی‌خانمانی لاغرمردنی و کثیف است. این داستان‌ها خیلی زود از مرزهای رئالیستی گذر می‌کنند و وارد حوزه‌ی خیال می‌شوند و دیگر از واقعیت‌های قطعی تبعیت نمی‌کنند. گفت‌وگو با کرم‌رضا تاج‌مهر را درباره‌ی مجموعه‌ی «ریشه‌های غریبه» می‌خوانید. نویسنده‌ای که با نقشه و از پیش برنامه‌ریزی‌شده می‌نویسد و به طور معمول خودش را درگیر شهودهای حین نوشتن نمی‌کند:

 

***

رضا فکری: «ریشه‌های غریبه» سومین مجموعه داستانی است که از شما به چاپ می‌رسد و ظاهرا داستان‌های آن را در فاصله‌ی سال‌های ۸۶ تا ۹۲ نوشته‌اید. به طور معمول برای به ثمر رساندن هر داستان چه قدر زمان صرف می‌کنید؟
کرم‌رضا تاج‌مهر: همیشه با رویه‌ی یکسانی مواجه نیستم. به خیلی چیزها بستگی دارد. داستانی مثل «سیتاج» (سمفونی قورباغه‌ها) نوشتن‌ و به ثمر رساندنش شش ماه به طول انجامید؛ در عوض آخرین رمانی که نوشته‌ام، نوشتن‌اش یک ماه زمان بُرد. پیش آمده که در یک هفته، دو داستان کوتاه عالی نوشته‌ام که خودم خیلی دوست‌شان دارم. علاوه بر این، پیش آمده داستان‌هایی در مجموعه‌های قبلی‌ام بوده‌اند و در ممیزی حذف شده‌اند و به ناچار در مجموعه‌های دیگر، دوباره ازشان استفاده کرده‌ام و خود این هم می‌تواند دلیلی برای وجود اختلاف زمانی در مورد داستان‌های یک مجموعه باشد.
البته ناگفته نماند که من روش خاص خودم را در نوشتن دارم؛ یعنی ترجیح می‌دهم مثل بقیه، آزمون و خطایی ننویسم. قبل از اینکه نوشتن داستان را شروع کنم، از هر حیث همه چیزش را بررسی می‌کنم. از نخستین جرقه تا وقتی که کاملا شکل بگیرد. مثلا می‌دانم با چه قصه‌ای مواجه هستم، از کجا شروع می‌شود و به کجا می‌رسد. شخصیت‌هایم چند نفر هستند و نقش هر کدام در داستان چگونه است. قرار است چه مفهومی را دنبال کنم و طبیعی است که بر اساس آن، روایت داستان را پیش می‌برم. حتی اسم و هویت و جایگاه شغلی، شخصیتی و اجتماعی شخصیت‌هایم را می‌دانم. بعد که مطمئن می‌شوم کاملا با زیر و بم داستانم آشنا شده‌ام و از هر نظر نسبت به آن شناخت دارم، بر اساس آنچه تدارک دیده‌ام، نوشتن نهایی‌اش را شروع می‌کنم.
این روش دو حُسن بزرگ دارد: اول اینکه تا وقتی مطمئن نشده‌ای داستانی آماده است، نوشتن‌اش را شروع نمی‌کنی، و وقتی نوشتن‌اش را شروع می‌کنی اطمینان داری که از پس‌اش برمی‌آیی و داستان خوبی هم خواهد شد. دوم اینکه دیگر در ضمن نوشتن، تمرکزت روی چیزهایی نیست که با آمدن‌شان غافلگیرت می‌کنند و دو راهی‌هایی پیش پایت می‌گذارند. مثل معماری که از قبل نقشه‌ی بنا را آماده کرده، بدون دغدغه پیش می‌روی و می‌دانی به کجا می‌رسی. بنابراین همه‌ی تمرکزت صرف جزئی‌پردازی‌های تعیین‌کننده‌ی داستان می‌شود. جالب‌تر اینکه از هر جایی که نوشتن داستان‌ات را به هر دلیل متوقف کرده‌ای، حتی اگر یک سال بعد بخواهی ادامه‌اش بدهی، از آنجا که نقشه‌ی روایت داری، بدون کمترین مشکلی و فقط با مرور نقشه‌ی راه می‌توانی کارت را ادامه بدهی و تمامش کنی. با توجه به اینکه بیشتر نویسندگان ایرانی شرایط کار حرفه‌ای ندارند و از کمترین وقت‌های آزادشان برای داستان نوشتن استفاده می‌کنند، با این روش می‌توانند از همین کمترین وقت‌ها، بیشترین استفاده را داشته باشند. از یاد نبریم که در شیوه‌ی آزمون و خطایی، وقتی در نیمه‌ی راه به نقطه‌ای می‌رسی که روایت پیش نمی‌رود، انرژی و انگیزه‌ی زیادی از نویسنده ‌گرفته می‌شود و نوعی شکست محسوب می‌شود. یا باید بی‌خیال این کار نیمه‌تمامِ به بن‌بست رسیده شوی یا وقت و انرژی و حوصله‌ی زیادی صرف اصلاح‌اش کنی که به صرفه نیست و به نظرم با نصف آن انرژی قادر هستی داستان جدیدی را از اول شروع کنی و به نتیجه برسانی.

 

فکری: راوی و نوع روایت، بیش از همه‌ی عناصر ساخت داستان در «ریشه‌های غریبه» برجسته است. در هر پنج داستان این مجموعه چه آن جا که روایت ماجرا بر عهده‌ی شخصیت اصلی داستان است و چه آن جا که به طور اتفاقی درگیر ماجرا می‌شود، نقشی تعیین‌کننده در پیشبرد داستان دارد. انگار این مدل روایت برای‌تان مختصات ویژه‌ای دارد و به طور خاص مورد توجه‌تان است. بر چه مبنایی چنین راوی‌ای را برای پرداخت داستان‌ها انتخاب کرده‌اید؟
تاج‌مهر: ممنونم بابت سوال خوبی که پرسیدید. البته باید بگویم منتظرش بودم. همان طور که گفتم با روش خاص خودم داستان می‌نویسم و بنا به دلایلی که به آن‌ها اشاره خواهم کرد در حال آموزش این روش در کارگاه‌های داستان‌نویسی به نوآموزان این عرصه هستم. مطمئنم شما هم زیاد شنیده‌اید که فلان داستان‌نویس شناخته‌شده از داستان‌هایی حرف می‌زند که سال‌هاست نیمه‌تمام مانده‌اند و انگار هرگز هم کامل نمی‌شوند. دلیل این امر نوشتن به روش آزمون و خطایی است. یعنی نویسنده بلافاصله بعد از اینکه ایده‌ی جالبی پیدا کرد نوشتن‌ داستان را شروع می‌کند و بر اساس آنچه خودشان هم اعتراف می‌کنند، مادامی که در حال نوشتن هستند خود نویسنده هم نمی‌داند داستان قرار است چطور پیش برود و به کجا برسد! آن‌ها خودشان می‌گویند که در ضمن نوشتن داستان، پا به پای ماجرا، شخصیت‌ها و مخاطب پیش می‌روند و مرتب از مسیرهای جدیدی که پیش روی روایت باز می‌شود، شگفت‌زده می‌شوند و با لذت از این غافلگیری‌ها حرف می‌زنند.
تلخی کار آنجاست که یک دفعه داستان به جایی می‌رسد که راوی نه راه پیش دارد، نه راه پس. اینجاست که هر چقدر زحمت کشیده‌ای و پیش رفته‌ای، به بن‌بست می‌رسی و برای تکمیل این داستان، ناگزیر هستی به عقب‌تر برگردی، روایت را تغییر بدهی، شخصیت‌ها را کم و زیاد کنی و البته شما بهتر از من می‌دانید که این کار، پُر ملال و عذاب‌آور است و البته تضمینی برای بهتر شدن و کامل شدن داستان هم وجود ندارد.
کاری که من می‌کنم این است که این آزمون و خطا را قبل از نوشتن انجام می‌دهم و مرتب یادداشت‌برداری می‌کنم تا مسیر واقعی داستان را پیدا کنم. مسیری که بهترین حالت ممکن است. بعد سراغ شخصیت‌هایم می‌روم و درست‌شان می‌کنم. طبیعی است که قبل از نوشتن، به جزء جزء داستانم فکر می‌کنم و از هر نظر ماجرا و محتوایم را آماده می‌کنم. تازه اینجاست که به فکر نوشتن نهایی داستان می‌افتم و قبل از هر چیز، بر اساس آنچه که دارم و آنچه که می‌خواهم، یک راوی مناسب انتخاب می‌کنم و البته نقطه‌ی ایده‌آلی برای شروع.
هر نویسنده مختار است با هر روشی که دوست دارد داستانش را بنویسد. اما پرسشی که برای من وجود دارد این است که نویسنده‌هایی که از روش آزمون و خطایی برای نوشتن استفاده می‌کنند، چطور بدون اینکه بدانند قصه‌شان چیست و با چه چیزی مواجه هستند، دست به انتخاب راوی و زاویه‌دید می‌زنند؟ بنابراین طبیعی است اگر این راوی‌یی که صرف اتفاق انتخاب شده، در ادامه به مشکل بر بخورد و نتواند داستان را ادامه بدهد، چون دلیل انتخاب این راوی و البته سایر عناصر، فقط از سر ذوق بوده و نه نیاز و ضرروت داستانی.

KaramReza_TajMehr_1
من روش خاص خودم را در نوشتن دارم؛ یعنی ترجیح می‌دهم مثل بقیه، آزمون و خطایی ننویسم. قبل از اینکه نوشتن داستان را شروع کنم، از هر حیث همه چیزش را بررسی می‌کنم. از نخستین جرقه تا وقتی که کاملا شکل بگیرد. مثلا می‌دانم با چه قصه‌ای مواجه هستم، از کجا شروع می‌شود و به کجا می‌رسد. شخصیت‌هایم چند نفر هستند و نقش هر کدام در داستان چگونه است. قرار است چه مفهومی را دنبال کنم و طبیعی است که بر اساس آن، روایت داستان را پیش می‌برم

فکری: در هر پنج داستان این مجموعه، پایان ماجرا را در همان بند اول آورده‌اید، تا جایی که با سایز و جا‌گیری متفاوت کلمات از سایر بندهای داستان، به نوعی از کلیت داستان‌ها هم منفک شده‌اند. انگار خواسته‌اید در همان ابتدا به مخاطب نشان دهید که این داستان‌ها همگی مرور خاطراتی از گذشته‌اند. چه شد که چنین شیوه‌ای را برای طرح داستان‌ها انتخاب کردید؟

تاج‌‌مهر: قبل از اینکه به سوال‌تان جواب بدهم لازم است اشاره کنم که برجسته کردن چند خط ابتدایی داستان بر اساس سلیقه‌ی ناشر صورت گرفته و من نقشی در آن نداشته‌ام.
گذشته از این، دقیقا این موضوع هم به روش خاص نوشتن‌ام برمی‌گردد. در این مورد یک اصل اساسی دارم: معتقدم در داستان امروزی، بهترین نقطه برای شروع داستان، نزدیک‌ترین نقطه به پایان آن است. این قاعده به شدت برای داستان امروز جواب می‌دهد و کسی مثل «اصغر فرهادی» به خوبی از این شیوه در فیلم «گذشته» و «جدایی نادر از سیمین» استفاده می‌کند. داستان مدرن امروزی دیگر از آن قواعد خسته‌کننده‌ی قدیمی پیروی نمی‌کند. در داستان امروز، هر جای روایت می‌تواند برای خودش نقطه‌ی اوجی باشد. همچنان که داستان در اوج آغاز می‌شود. بنابراین به جای گسترش روایت در طول، (که خاص داستان‌های کلاسیک است) داستان امروزی بیشتر در عرض گسترش پیدا می‌کند.
از آنجا که قرار نیست به روش روایت کلاسیک، چیزی را از مخاطب پنهان کنیم و در آخر داستان با رو کردن آن، او را غافلگیر و شگفت‌زده کنیم، از همان اول صادقانه به او می‌گوییم که فلان اتفاق افتاده و تمام! حالا می‌خواهم در موردش برایت بگویم.
بگذارید یک مثال بزنم: فرض کنید از سر کار به خانه برگشته‌اید و می‌خواهید اتفاقی را که در محیط کار برای شما یا شخص دیگری افتاده، تعریف کنید. اتفاق چی بوده؟ یکی از همکاران‌تان خودش را از طبقه‌ی هشتم ساختمان محل کارتان پایین انداخته! اگر بخواهید ماجرا را از اول تعرف کنید، هیچ کس اشتیاقی به شنیدن از خودش نشان نمی‌دهد. (مثل داستان‌های کلاسیک روسی که چند صفحه‌ی ابتدایی‌شان یا توصیف شخصیت اصلی است یا محل زندگی او. در حالی که هنوز نمی‌دانیم قرار است این آدم چکار کند!) اما اگر همان اول، به اصل اتفاق اشاره کنید، حواس همه به شما جلب می‌شد. بنابراین خیلی راحت می‌گویید: امروز آقای فلانی خودش را از طبقه‌ی هشتم  اداره انداخت پایین! حتی اگر شما هم تمایلی به باز کردن بیشتر موضوع نداشته باشید، بقیه شما را رها نمی‌کنند و با پرسش، مرتب جویای ماجرا از زوایای مختلف می‌شوند.
«خنده در تاریکی»  نابوکوف اینطوری شروع می‌شود: «روزی روزگاری در شهر برلین مردی زندگی می‌کرد به نام آلبینوس. او متمول و محترم و خوشبخت بود؛ یک روز همسرش را به خاطر دختری جوان ترک کرد؛ عشق ورزید؛ مورد بی‌مهری قرار گرفت؛ و زندگی‌اش در بدبختی و فلاکت به پایان رسید.»
این، کل داستان است و اگر در نقلِ آن لذت و منفعت مادی نبود، همین جا رهایش می‌کردیم؛ گرچه چکیده‌ی زندگی انسان را می‌توان بر سنگ قبری پوشیده از خزه جا داد، نقل جزئیات همواره لطفی دیگر دارد.
ماجرا از اینجا آغاز شد که...»

 

فکری: «دست‌هایی که از همه چیز می‌گذرند» و «کلکین پنجم» داستان‌هایی رئالیستی‌اند که با کنش‌هایی منطقی و پایان‌بندی‌هایی مبتنی بر فرضیات از پیش تعیین‌شده، پرداخت شده‌اند و به نوعی می‌توان آن‌ها را داستان کوتاه‌هایی کلاسیک و چارچوب‌مند در نظر گرفت. اما «ریشه‌های غریبه»، «یک مورد استثنائی» و «سگ هار و بیل مکانیکی» از این مرزهای رئالیستی گذر می‌کنند و به دنیاهایی غریب پا می‌گذارند، یک جور رئالیسم جادویی و یا شاید سورئالیسم رقیق در آن‌ها هست. چه الزام‌های روایی‌ای سبب نوشتن این داستان‌ها در چنین سبک و ساختار متفاوتی شده‌اند؟

تاج‌مهر: با کلاسیک بودن داستان‌های «دست‌هایی که از همه چیز می‌گذرند» و «کلکین پنجم» که اشاره می‌کنید موافق نیستم. شاید منظورتان این است که در مورد اتفاقات ملموس اطراف‌مان نوشته شده‌اند و واقعی‌تر به نظر می‌رسند و نسبت به بقیه‌ی داستان‌های این مجموعه، روایت‌های متفاوت‌تری دارند. و الا از نظر نوع روایت و پرداخت، به هیچ عنوان شباهتی به داستان‌های کلاسیک ندارند. بگذریم...
اما اشاره‌ی شما در مورد بقیه‌ی داستان‌های مجموعه اشاره‌ی درستی است. اگر بخواهم صادقانه جواب بدهم باید بگویم ناچار شدم پرداخت متفاوتی نسبت به بقیه‌ی داستان‌ها داشته باشم. در هر سه داستانی که اشاره می‌کنید (ریشه‌های غریبه، یک مورد استثنائی و سگ هار و بیل مکانیکی) آنچه دست‌مایه قرار گرفته، با انگیزه‌ی اسطوره‌شکنی بوده و البته در این خصوص، به دلایلی که اینجا جای گفتن‌شان نیست، چاره‌ای جز پرداختی ویژه و خاص نیست. ضمن اینکه بر اساس رویکردی که به آن اشاره کردم، طبیعی است که با یک امر غیر رئال مواجه هستیم و باید بتوانیم از پس پرداختش بربیاییم. سختی کار اینجاست که قرار است یک داستان امروزی را که از قضا، فضا و آدم‌هایش هم امروزی هستند، به اتفاق و مفهومی تاریخی که قرن‌ها از آن گذشته، مرتبط کنیم. طبیعی است اگر کار ساده‌ای نباشد و البته در این زمینه آنچه بیش از هر چیز دیگری اهمیت دارد، انتخاب نوع، شکل و رویکرد روایت است.

KaramReza_TajMehr_6-ConvertImage
در داستان امروزی، بهترین نقطه برای شروع داستان، نزدیک‌ترین نقطه به پایان آن است. این قاعده به شدت برای داستان امروز جواب می‌دهد و کسی مثل «اصغر فرهادی» به خوبی از این شیوه در فیلم «گذشته» و «جدایی نادر از سیمین» استفاده می‌کند. داستان مدرن امروزی دیگر از آن قواعد خسته‌کننده‌ی قدیمی پیروی نمی‌کند. در داستان امروز، هر جای روایت می‌تواند برای خودش نقطه‌ی اوجی باشد. همچنان که داستان در اوج آغاز می‌شود

پرسش پنجم: از میان این پنج داستان، «کلکین پنجم» و «سگ هار و بیل مکانیکی» از نظر حجم به میزان قابل توجهی از بقیه فاصله دارند. تا آنجا که «کلکین پنجم» می‌توانست پیرنگ گسترده‌ی یک رمان باشد و «سگ هار و بیل مکانیکی» هم با آن ساختار ویژه‌اش (که ترکیبی از چند مونولوگ طولانی است) شاید می‌توانست در قالب طرح‌واره‌ای از یک نمایش‌نامه بگنجد. انگار در این دو داستان تلاش کرده‌اید ظرفیت‌های پنهانی از قالب داستان کوتاه را به سطح بیاورید، این‌طور نیست؟

تاج‌مهر: به شخصه خیلی قائل به تعریف قالب برای داستان نیستم. کار داستان‌نویس، داستان نوشتن است؛ داستان جذاب و تاثیرگذار و بقیه‌اش مهم نیست. اینکه در نهایت در قالب داستان کوتاه یا بلند قرارش می‌دهند، اصلا مهم نیست و فرقی نمی‌کند و به هیچ عنوان نباید دغدغه‌ی نویسنده باشد. هر داستان در حجم واقعی خودش تمام می‌شود و نباید از قبل متر و معیار ذهنی داشته باشیم. البته هر ایده‌ی اولیه‌ای که به ذهن می‌رسد، نویسنده‌ی کارکشته می‌داند که باید چه توقعی از آن داشته باشد. جرقه یا ایده‌ی اولیه مثل بذر می‌ماند. شما می‌دانید که اگر بذر گندم بکارید، حاصل‌اش درخت چنار نخواهد بود.
از طرف دیگر امروز متوجه می‌شویم که خاص‌ترین تعاریف داستانی هم مرتب در حال تغییر و تحول هستند و هیچ چیز همیشگی نیست. یک زمانی برای تعریف داستان کوتاه، به محدودیت ماجرای مطرح شده در داستان و محدود بودن شخصیت‌ها تاکید می‌کردند، در مقطعی دیگر، گفته‌اند که باید طوری باشد که بشود در وقت صرف صبحانه، خواندش. بعد به واژه‌شماری رسیده. واقعیت این است که نه این تعاریف، مهم هستند و نه می‌توانند همیشگی باشند. از نظر من داستان مثل یک درخت است. درختی با شاخه‌های بزرگ و کوچک گسترده و البته شاخه‌هایی که قطع شده‌اند، اما هنوز جایشان روی تنه معلوم است. ممکن است نویسنده‌ای دوست داشته باشد تعداد این شاخه‌های بریده(خرده‌روایت‌ها و اشارت‌ها) بیشتر یا کم‌تر باشد.
در نهایت می‌توانم بگویم با حرف شما موافقم و معتقدم امروز می‌توانیم با نمونه‌هایی از داستان کوتاه مواجه باشیم که از نظر تعاریف مرسوم داستان کوتاه، نمی‌توانیم در قالب مشخصی تعریف‌شان کنیم. در عین حال نمی‌توانیم بگوییم قالب‌شان بلند است یا می‌توانسته‌اند پیرنگ یک رمان باشند! به این دلیل ساده که داستان در همین حجم تمام شده و کم و کاستی هم ندارد، مگر اینکه شما دلایلی خلاف آن داشته باشید.

KaramReza_TajMehr_4
داستان مثل یک درخت است. درختی با شاخه‌های بزرگ و کوچک گسترده و البته شاخه‌هایی که قطع شده‌اند، اما هنوز جایشان روی تنه معلوم است. ممکن است نویسنده‌ای دوست داشته باشد تعداد این شاخه‌های بریده(خرده‌روایت‌ها و اشارت‌ها) بیشتر یا کم‌تر باشد

فکری: تم غریبگی، بیگانگی و احساس تفاوت در داستان‌ها موج می‌زند و در شخصیت‌های این داستان‌ها به صورت‌های مختلفی خودش را نشان می‌دهد. گاه به شکل عدم درک صحیح زبانی از یکدیگر، گاه از راه نمایش شخصیتی نامانوس و متفاوت که از راهی دور می‌آید و گاه به صورت غربت آشنای جوانی افغان. این غربت تکرارشونده که در همه‌ی داستان‌های مجموعه جاری است (و در عنوان مجموعه‌تان هم نمود دارد). از کجا ریشه می‌گیرد؟
تاج‌مهر: داستان‌هایی که نویسنده می‌نویسد، آگاهانه یا ناآگاهانه بازتاب مسائلی هستند که پیرامونش می‌گذرند. با آن‌ها بزرگ شده و پیوسته درگیرشان بوده است. به شخصه کودکی‌ام در جنگ و بمباران گذشت. نمود این اتفاق در برخی داستان‌هایم هست. در هر سه مجموعه‌داستانی که تاکنون از من چاپ شده، یک داستان کوتاه ضد جنگ هم هست. و در هر کدام از این سه داستان، از زاویه‌ی متفاوتی به جنگ پرداخته‌ام. هنوز هم مطمئنم ادامه دارد و در این مورد داستان‌هایی برای نوشتن دارم. بگذارید صادقانه اعتراف کنم که از وقتی به دنیا آمده‌ام همواره زندگی‌ام در عدم قطعیتی دردناک گذشته است. در این عدم قطعیتِ جانکاه، هیچ‌گاه نمی‌توان برای آینده برنامه‌ریزی کرد. البته منظورم از آینده فقط یک سال و حتی چند ماه بعد است. وقتی بچه بودم و داخل کوچه مشغول بازی، می‌دیدم که جوان‌های همسایه با لباس جنگ به قصد رفتن به جبهه می‌رفتند و چند وقت بعد وقتی برمی‌گشتند یکی یا دو نفرشان کم بود. بعد عکس آن‌ها که نیامده بودند را داخل حجله می‌گذاشتند و تا مدت‌ها ما اطراف این حجله‌ها‌ی سیاه و چراغانی بازی می‌کردیم و به این فکر می‌کردیم که دفعه‌ی بعد نوبت کدام‌شان است. جدا از این، بمباران روزانه شهر هم بود و گاهی چند خانه جلوی چشم‌مان پودر می‌شد؛ با آدم‌هایی که چند لحظه پیش دیده بودیم‌شان، باهاشان حرف زده بودیم و کلی خاطره‌ی مشترک که این وسط به جا می‌ماند. و ترکش‌ها و پوکه‌هایی که وسیله‌ی بازی و سرگرمی‌مان بود. متاسفانه هنوز هم این عدم قطعیت به شکل‌های دیگری وجود دارد و درگیرش هستیم. هنوز هم هیچ کس نمی‌داند فردا چه می‌شود!
طبیعی است که مجموعه‌ای از این عدم قطعیت‌ها همیشه زندگی ما را تحت شعاع خودشان قرار می‌دهند و خواسته یا ناخواسته وارد اندیشه و نوشتن‌مان می‌شوند.

KaramReza_TajMehr_5
یک مفهوم ماندگار می‌تواند یک داستان را ماندگار کند. از طرف دیگر شدیدا معتقدم که برای رسیدن به این مفهوم ماندگار باید از امکانات متناسب فرمی و ساختاری هم استفاده کرد. بنابراین می‌توان این دو را لازم و ملزوم همدیگر دانست. مادامی که فرم، تکنیک و ساختار در خدمت شکل‌گیری یک مفهوم ناب و ماندگار نباشد، به جایی نمی‌رسد. کشف و استفاده از یک تکنیک یا فرم خاص(بدون ارتباط موثر با مفهوم داستانی) فقط به صورت مقطعی می‌تواند جالب و مورد توجه باشد و بعد تازگی‌اش را از دست می‌دهد

 

فکری: در داستان‌های این مجموعه هم دغدغه‌هایی از جنس مضمون و محتوا دیده می‌شود که شامل موضوع‌هایی نظیر جنگ، بیگانگی نسلی، تنهایی و غربت است و هم سبک‌ها و قالب‌ها‌ی مختلف روایی، حضوری پر رنگ دارد و به نظر می‌رسد با نویسنده‌ای درگیر بهره گرفتن از امکانات فرمی و اجرایی در داستان هم طرف هستیم. خودتان فکر می‌کنید بیشتر متمایل به کدام سویه هستید؟
تاج‌مهر: معتقدم یک مفهوم ماندگار می‌تواند یک داستان را ماندگار کند. از طرف دیگر شدیدا معتقدم که برای رسیدن به این مفهوم ماندگار باید از امکانات متناسب فرمی و ساختاری هم استفاده کرد. بنابراین می‌توان این دو را لازم و ملزوم همدیگر دانست. مادامی که فرم، تکنیک و ساختار در خدمت شکل‌گیری یک مفهوم ناب و ماندگار نباشد، به جایی نمی‌رسد. کشف و استفاده از یک تکنیک یا فرم خاص(بدون ارتباط موثر با مفهوم داستانی) فقط به صورت مقطعی می‌تواند جالب و مورد توجه باشد و بعد تازگی‌اش را از دست می‌دهد. اما چنانچه یک ارتباط منطقی با مفهوم داستانی داشته باشد، می‌تواند منجر به ماندگاری داستان شود.

 

فکری: در داستان‌های مجموعه‌ی «ریشه‌های غریبه» همیشه مرگی اتفاق می‌افتد که داستان حول روایت آن و یا دلایل وقوع آن شکل می‌گیرد. نویسنده البته از خود این مرگ خیلی زود گذر می‌کند و انگار آن‌چه در طول و عرض ماجرا پنهان است، بسیار بیشتر از مرگی که محصول همه‌ی این اتفاقات است اهمیت دارد. راوی‌های داستان از موضوع مرگ به سادگی سُر می‌خورند و می‌گذرند. انگار آن را به عنوان بدیهی‌ترین و حتمی‌ترین قانون طبیعت پذیرفته‌اند. مرگ در این داستان‌ها تنها بهانه‌ای برای روایت است، این‌طور نیست؟

تاج‌مهر: از ابتدای خلقت، موضوع و مفهوم مرگ برای بشر اهمیت داشته و دارد. این مفهوم برای هنرمند و نویسنده جایگاه ویژه‌تری دارد، چون خالق است و می‌آفریند و با خلق و آفرینش به دنبال ماندگاری است. از طرفی می‌بیند که همه چیز رو به فنا می‌رود و مرگ، همه چیز و همه کس را به مرور می‌بلعد. این جدال میان ماندگاری و فنا، خواسته یا ناخواسته در ذهن نویسنده باعث شکل‌گیری مفاهیمی در این زمینه می‌شود که در آثارش قابل ردیابی است. هر نویسنده یا هنرمند در مقطعی خاص از زندگی‌اش با این مقوله رو در رو و پنجه در پنجه می‌شود و ممکن است حاصل این رویارویی، آفرینش‌های خاصی باشد.
در مجموعه‌داستان «سمفونی قورباغه‌ها» هم تم مرگ بر داستان‌ها مسلط است. آنجا هم با مرگ به شکل‌های مختلفش مواجه هستیم و شخصیت‌های داستانی در کشاکش دردناکی با آن مواجه می‌شوند و البته عمدتا ناگزیر از کنار آمدن با آن هستند.
همانطور که شما هم به درستی اشاره کردید، در «ریشه‌های غریبه» موضوع فرق می‌کند. اینجا دیگر موضوع اصلی، مرگ نیست. موضوع، به هم ریختن یک نظم، بر اثر وارد شدن یک عنصر ناشناخته‌ی بیگانه و غریبه است که البته می‌توان چرایی‌اش را هم در جای‌جای داستان‌ها، تاریخ و البته عدم قطعیتی که در زندگی امروزمان هست و پیش از این هم اشاراتی به آن داشتم، دنبال نمود.
در کل، در سه مجموعه‌داستانی که تا به حال به چاپ رسانده‌ام، مفهوم مرگ از بارزترین مفاهیمی بوده که هر بار به دلایلی و از زوایایی مورد توجه قرار گرفته است. ولی آنچه در این میان مشترک است، همان امر بدیع و حتمی است که شما به درستی به آن اشاره کردید و البته از ابتدای تاریخ تا به امروز هم همین گونه بوده و به نظر می‌رسد همین گونه هم بماند.

KaramReza_TajMehr_7
موضوع و مفهوم مرگ برای بشر اهمیت داشته و دارد. این مفهوم برای هنرمند و نویسنده جایگاه ویژه‌تری دارد، چون خالق است و می‌آفریند و با خلق و آفرینش به دنبال ماندگاری است. از طرفی می‌بیند که همه چیز رو به فنا می‌رود و مرگ، همه چیز و همه کس را به مرور می‌بلعد. این جدال میان ماندگاری و فنا، خواسته یا ناخواسته در ذهن نویسنده باعث شکل‌گیری مفاهیمی در این زمینه می‌شود که در آثارش قابل ردیابی است

 

از کتاب رهایی نداریم!

$
0
0

 

 

«اعترافات یک کتاب‌خوان معمولی»

نویسنده: آنه فدیمن

مترجم: محمد معماریان

ناشر: ترجمان علوم انسانی؛ چاپ اول، پاییز 1396

179 صفحه، 16500 تومان

 

****

 

«دیوارهای خانه‌های دیگران به نظرم برهنه می‌آمدند. دیوارهای خانه‌ی ما پس‌زمینه‌ی سفیدی برای نصب قاب عکس نبود، بلکه اثری هنری بودند؛ تصویری موزاییکی از کف تا به سقف که کاشی‌های خوش‌آب و رنگش مستطیل‌های دراز لاغری بودند خوشایند لمس و اگر کسی از بوی خاک‌گرفته‌ی کاغذ قدیمی خوشش می‌آمد، مطبوع شامه.»

اعترافات یک کتاب‌خوان معمولی مجموعه‌ای است از 18 یادداشت در مورد جنبه‌های مختلف مفاهیم کتاب، کتابخانه، کتابخوانی و خواندن. این مجموعه را آنه فدیمن (Anne Fadiman)، روزنامه‌نگار آمریکایی و استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه ییل بر اساس تجربه‌های شخصی و خانوادگی‌اش در مورد کتاب نوشته است. آنچه این کتاب را دلنشین و خواندنی می‌کند، علاوه بر محتوا، قلم طنزآمیز، سادگی و بی‌پیرایگی بیان و نثر سلیس و روان نویسنده است. متن این کتاب به همت مترجم، محمد معماریان، با همان روانی و صداقت در اختیار خواننده‌ی ایرانی قرار می‌گیرد. شاید در نگاه اول کتابی با این مضمون و محتوا و با آن همه شوخی‌های مبتنی بر زبان و قواعد کاربرد و واژگان زبان انگلیسی کمی خسته‌کننده به نظر برسد مخصوصا که در تحلیل طنز کتاب باید علاوه بر بافت زبانی (زبان انگلیسی) به بافت اجتماعی (ایالات متحده آمریکا) نیز نگاهی ویژه داشت. اما نویسنده‌ی چیره‌دست کتاب با توجه به سابقه‌ی روزنامه‌نگاری‌اش آن‌قدر باهوش هست که یادداشت‌های مختلفی با موضوعاتی بسیار جذاب را در کنار چند مورد محدود زبان‌محور قرار دهد تا طیف مختلف خوانندگان‌اش را راضی نگه دارد.

این کتاب بیش و پیش از آن که صرفا برای لذت بردن از خاطرات یک نویسنده درباره‌ی کتاب و کتابخوانی باشد، با نگاهی عمیق‌تر می‌تواند دربردارنده‌ی نکاتی بسیار ارزشمند آموختنی در این حوزه باشد. وقتی نوع زندگی و روابط خانوادگی و محیط خانه‌ی کودکی‌های نویسنده ترسیم می‌شود، تصویری از خانواده‌ای فرهنگی و اهل مطالعه پیش روی خواننده قرار می‌گیرد که در آن فرزندان نه تنها به کتاب خواندن تشویق می‌شوند و کتاب جایزه می‌گیرند، بلکه پدر و مادر خود الگوهایی کامل از کتاب‌خوانی و شیوه‌های خواندن‌اند. از چنین محیطی طبعا انسان‌هایی اهل خواندن، تفکر و نقد، و در نهایت آشنا و آگاه به وظایف، حقوق و محدوده‌های اجتماعی خویش، وارد جامعه می‌شوند. این افراد که آموزش و پرورش درست و اصولی از راه کتاب خواندن در آن‌ها نهادینه شده، این زنجیره را حفظ می‌کنند و در مورد فرزندان خویش نیز به کار می‌بندند. (همان طور که در اعترافات یک کتاب‌خوان معمولی دیده می‌شود.) و شاید این همان هدف نهایی از کتاب خواندن باشد. هدفی که جوامع پیشرفته و کتاب‌خوان با برنامه‌ریزی‌های طولانی‌مدت به آن دست یافته‌اند.

نکته‌ی قابل‌توجه دیگری از این کتاب در یادداشت اول، وصلت کتابخانه‌‌ها، جلب نظر می‌کند. کتاب‌ها چنان استقلال، هویت و محدوده‌ی شخصی‌ای به افراد می‌دهند که حتی پس از ده سال هم‌زیستی و زندگی مشترک، زوجی کتاب‌خوان و نویسنده کتاب‌خانه‌های خود را با حفظ احترام به طرف مقابل، شخصی نگه می‌دارند. از نظر فدیمن زندگی مشترک‌اش با هسر نویسنده‌اش آن جا به هم گره می‌خورد که سعی می‌کنند کتاب‌خانه‌هایشان را ترکیب کنند. ترکیبی که مستلزم حذف نسخه‌های تکراری است. و این خود به معنای استفاده از کتاب دیگری است. دیگری‌ای که حالا با داشتن کتاب‌های مشترک گویی با او یکی شده است. تعبیری شاعرانه و در عین حال واقع‌گرایانه برای همه‌ی آن‌ها که کتاب می‌خوانند.

نویسنده در یادداشت «تو آن جایی»، از خواندن کتاب‌ها در همان مکانی که در کتاب وصف شده، حرف می‌زند؛ مثلا خواندن کتاب نهم ادیسه در غار سایکلوپ توسط دوستش آدام. تجربه‌ای که شاید فقط برای کتاب‌خوان‌ها، بدیع، هیجان‌انگیز و بسیار ارزشمند بنماید.

فدیمن در «زنانگی حقیقی» که یادداشتی است درباره‌ی کتابی به نام «آینه‌ی زنانگی حقیقی: تعلیم‌نامه‌ای برای تمام زنان جهان» از نویسنده‌ی آن کتاب به نام کشیش برنارد اوریلی (Bernard O'Reilly) و توصیه‌هایش به زنان و دختران جوان حرف می‌زند. این کتاب که یادگاری است از مادر مادربزرگ آنه، هنگامی به عنوان یادبود و ارثیه به او می‌رسد که اولین فزندش را به دنیا آورده و مشغول تجربه کردن مادرانگی است. تاثیر خواندن این کتاب و همه‌ی توصیه‌هایش که شاید دیگر هرگز به کار هیچ زن آمریکایی‌ای نیاید، بر این نویسنده‌ی جوان تا آنجا با تجربه‌های مادر بودن پیوند می‌خورد که با تولد دومین فرزندش نیز آیین خواندن کتاب ارثیه‌‌ی مادر مادربزرگ تکرار می‌شود. او این یادداشت را این گونه به پایان می‌برد: «... روزی روزگاری از دخترم می‌پرسم که وقتی به آیینه‌ی زنانگی حقیقی بنگرد، چه تصویری می‌بیند. تا آن وقت زیاد مانده، چون کتاب مادر مادر مادربزرگش را همان هفته‌ای به ارث می‌برد که اولین کودکش به دنیا بیاید.»

عناوین فصول مختلف کتاب به قرار زیر است:

وصلت کتابخانه‌‌ها، لذت درازآلودگی، طبقه عجیب کتابخانه‌‌ام، غزل را تمسخر نکن، با یک کتاب هرگز چنین کاری نکنید، زنانگی حقیقی، کلمات روی یک صفحه خالی، تو آنجایی، مسئله‌ی His’er، درج کدو، جوهر ابدی، شکم‌‌چران ادبی، زیر آسمان چیز جدیدی نیست، امر کاتالوگی، قلعه‌‌های اجدادی من، شریک شدن در کتک‌‌کاری، امپراتوری کتاب‌‌های جناب نخست‌‌وزیر، نثر دست‌‌دوم.

این یادداشت در سایت الفِ کتاب به نشر رسیده است.

Viewing all 449 articles
Browse latest View live